كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 
فهرست برخي از آثار نادر ابراهیمی برای بزرگسالان:

آرش در قلمرو تردید (یا: پاسخ‌ناپذیر)، انتشارات روزبهان،1382. چ چهارم

مصابا و رؤیاهای گاجرات، انتشارات روزبهان،1382  چ پنجم

ابن مشغله. ج اول، انتشارات روزبهان،1376 

بار دیگر شهری كه دوست می‌داشتم، روزبهان، 1382  چ چهاردهم

هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا،انتشارات روزبهان،1382  چ پنجم

           افسانه باران، انتشارات امير كبير، 1382  چ چهارم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:45  توسط محمود موحدان  | 
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:15  توسط محمود موحدان  | 

«هلیا» نامی دخترانه است که اولین بار توسط شادروان نادر ابراهیمی در کتاب «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» در سال 1345 به کار رفت. پس از انتشار این کتاب در میان مردم رواج یافت و 17499 بار این اسم در سازمان ثبت و احوال ثبت شده است.

خبرگزاری فارس: «هلیا» نامی که نادر ابراهیمی ساخت

سال ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه «الهی» کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی واژه خود ساخته «هلیا» را از به هم ریختن حروف واژه «الهی» ساخت و در داستان بلندش «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» به کار برد.پس از انتشار کتاب، این اسم در میان مردم رواج زیادی پیدا کرد و جزو نام‌های ایرانی محسوب شد.  نام دختر بزرگ نادر ابراهیمی هم هلیا است. مدت‌ها بعد نادر ابراهیمی متوجه شد که واژه هلیو در لاتین قدیم به معنی خورشید است.با این که هم اکنون اسم هلیا در میان مردم رواج یافته است، اما در فرهنگ نام های رایج در بازار کتاب، این اسم دیده نشده است.در فرهنگ‌های آوای نام‌های ایران زمین نوشته پری زنگنه، فرهنگ جامع نام های ایرانی نوشته محمد حاجی زاده و فرهنگ جامع نام های ایران زمین نوشته اسماعیل هیرمندنیا، اسم هلیا ذکر نشده است. در این فرهنگ ها، نزدیک ترین اسم های لاتین به هلیا، اسم های هلن، هلنا و هلینا است.در فرهنگ دهخدا هم برای معانی نام هلیا دختر خورشید، طلوع خورشید و‌ آرزو آمده است. این اسم تاکنون 17499 بار در سازمان ثبت و احوال کشور ثبت شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:12  توسط محمود موحدان  | 

نادر ابراهیمی در چهاردهم فروردین ماه سال 1315 در تهران به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید. او از13 سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش در پی داشت.

نادر ابراهیمی علاوه بر نگارش کتابهای داستانی زیادی برای بزرگسالان و کودکان و نوجوانان، چندین کتاب پژوهشی، نمایشنامه و فیلمنامه، چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگها و ترانه هایی برای آنها ساخته است.او فعالیت حرفه ای خود را در زمینه ادبیات کودکان، با تأسیس مؤسسه همگام با کودکان و نوجوانان با همکاری همسرش در آن مؤسسه متمرکز کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 13:15  توسط محمود موحدان  | 

دو قبیله بزرک صحرای ترکمن، یموت و گوکلان نام دارند. گلن اوجا یگانه پهلوان صحراست و خاک آفتاب‌سوخته این صحرا تاکنون پهلوانی چون او به خود ندیده است. سولماز اوچی هم یگانه دختر زیباروی صحراست و خاک برهنه این صحرا خوبرویی چون او را به یاد ندارد. گالان از قبیله یموت است و سولماز از قبیله گوکلان. روزی دوستی، برادری و یا هر نان پاک خوردهٔ دیگری از خوبی‌های سولماز برای گلن اوجا می‌گوید و آن‌گاه بزرگ‌ترین عشق صحرا شکل می‌گیرد. بد ماجرا اما آنجاست که یموت و گوکلان به سبب جنگ‌های خونین -که اکنون هم گلن اوجا  و برادران سولماز سردمداران چنین جنگی هستند- قسم خورده‌اند که نه یموت از گوکلان دختر بستاند نه گوکلان از یموت. گلن اوجا  اما عاشق است و رسم نمایشی صحرا - ربودن دختر از خانه پدرش- را به شیوه‌ای واقعی و مرگ طلبانه برپا می‌کند. شب‌هنگام که سولماز به همراه پدر و برادران شیردلش در چادر شام می‌خورند گلن اوجا  با اسبش وارد چادر می‌شود، سولماز را در بر می‌گیرد و به حالتی قهرمانانه به یموت بازمی‌گردد. پدر سولماز در اوج خشم آینده را نیک و روشن می‌بیند: شاید سولماز باعث وحدت صحرا شود… دو برادر گلن اوجا  در حادثه‌ای که گذشت به دست گوکلان‌ها کشته می‌شوند و گلن اوجا  تا زنده است نفرت از گوکلان‌ها را فراموش نمی‌کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 12:56  توسط محمود موحدان  | 

 
تصویر روی جلد کتاب

کتاب «مکان‌های عمومی».نویسنده: نادر ابراهیمی.انتشارات: روزبهان. تعدادصفحه 136

کتاب «مکان‌های عمومی» از گفت‌وگوهای عامیانه میان مردمان ساده دل، با نثر روان حکایت دارد و درباره آدمی است که به دلیل سرخوردگی در ایده‌هایش تصمیم به انزوا می‌گیرد اما بودن او در مکان‌های عمومی و موقعیت‌های مردمی و اجتماعی نوعی تضاد و تقابل را برای او به همراه دارد.

اگر چه این داستان‌ها هم در سال ‌1345 به رشته تحریر در آمده و در زمره نخستین داستان‌های کوتاه اوست اما حرف‌هایش از حال و هوای تازه‌ای برخوردار است. حرف‌هایی که باید برای فهم و درک بهتر آن، از حال و هوای آن سال‌ها بیشتر دانست و روزگار او را بهتر و دقیق‌تر تحلیل کرد. در برخی داستان‌های نادر در کتاب‌های دیگر او شخصیت ثابتی به نام‌ «محمود» حضور دارد، شخصیتی که از قضا بی‌شباهت به خود آقای نویسنده هم نیست. درمکان‌های عمومی او را بیشتر می‌توان دید و شناخت. محمود در زمان حال‌سال‌های معاصر داستان‌ یک مبارز وطن‌پرست است که از زاویه دید خودش جامعه‌اش را به تصویر می‌کشد و آینه‌ای می‌گذارد تا دیگران آن‌چه را او می‌بیند، بنگرند، انگار مسئول کالبدشکافی جامعه اطراف خود است. 9 داستان‌ِ این کتاب بیش‌تر حال و هوای اخلاقی و اجتماعی دارند، نوشتن داستان «اخلاق نو» و «زبان‌دیگر» بازتاب احساس نویسنده به فضای اخلاقی و اجتماعی دوران خود است. و شاید نوشتن داستان اخلاق نو در زمانه نادر که بازار فرنگی‌مآبی رونق فراوانی داشته جسارتی می‌طلبیده ستودنی. در این کتاب، نادر به فرم داستانی نزدیک‌تر شده و شخصیت‌ها بیشتر قابل درک، زنده و ملموس‌اند و نمادهای پیچیده‌ای که گاهی در داستان‌های دیگر به چشم می‌خورد کم‌تر وجود دارد و از همین روی داستان‌ها همه فهم‌تر است.

یک لقمه از کتاب:«آقا محسن، پینه‌دوز خیابان بی‌سیم نجف آباد، با 24 سال سن، 14 سال سابقه پینه‌دوزی و یک پای کج کوتاه، دیوانه ورزش بود. نمی‌شود گفت به طور دقیق، ولی شاید در حدود نه دهم در آمدش را خرج ورزش می‌کرد. تمام مسابقه‌های کشتی، ‌بوکس، فوتبال، وزنه‌برداری، و حتی والیبال را می‌دید. بیشتر از همه کف می‌زد، بیشتر از همه عرق می‌ریخت، بیشتر از همه نعره می‌کشید و بیشتر از همه‌ وقتی در یکی از مسابقه‌های میان ایران و بیگانه‌ها ایران می‌باخت‌ دلشکسته می‌شد.»  جیم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 16:41  توسط محمود موحدان  | 

آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سال‌های 63-65، به هنگام نوشتن، در تنهایی- در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن می‌پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده خاطرم می‌شد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود- غالباً به یاد همسرم می‌افتادم- که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دل‌گرفتگی، قلبش را خاکستری می‌کرد- و می‌کوشیدم که با جستجو به امید رسیدن به ریشه‌های گیاه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن این‌که این روینده بی پروا از چه چیزها تغذیه می‌کند و شناختن شرایط رشد و دوامش را نه آنکه نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.
پس یکی از خوب‌ترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین‌های خطاطی‌ام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامه‌های کوتاهی برای همسرم و در این نامه‌ها بپردازم تا سرحد ممکن، به تک تک مسایلی که محتمل بود ما را، قلب‌هایمان را آزرده کند؛ و دست رد به سینه زورآوری‌های ناحقی بزنم که نباید بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائما بیازاردمان. رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را، به میل خودم، خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسایلی که زندگی مان داشت و گمان می‌کنم که هر زندگی سالمی، در شرایطی، می‌تواند داشته باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 16:0  توسط محمود موحدان  | 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.  مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.  خب راست می‌گویم دیگر . نه؟ پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 11:32  توسط محمود موحدان  | 
احمدرضا احمدی، از شاعران و نویسندگانی است که سال‌ها با نادر ابراهیمی دوست بود. احمدی که از رفتن دوستش بسیار دلتنگ است، می‌گوید:«از ویژگی‌‌های نادر این است که کارهای متنوعی کرده است؛ ‌خطاطی، نقاشی،‌ نوازندگی، ‌نویسندگی، فیلم‌سازی ‌و...یکی از بارزترین ویژگی‌های نادر ابراهیمی آن بود که معلم بسیار خوبی بود. تا پیش از بیماری، روزهای سه‌شنبه درِ خانه‌اش به روی نویسندگان و نقاشان باز بود. به خاطر دارم که در این کلاس‌ها شخصی می‌آمد که اصلا از هنر تصویرگری چیزی نمی‌دانست، اما بعد از 10 یا 11جلسه به یک نقاش درجه یک  تبدیل شد.»«نادر ابراهیمی بسیار جدی بود؛ اصلاً هم  هنگام کار با کسی تعارف و شوخی نداشت؛ نظرهایش را صریح می‌گفت و ترسی از واکنش و حرف‌های دیگران نداشت. یادم می‌آید که به یکی از نقاشان کتاب کودک، که جایزه جهانی برده بود، به شدت انتقاد می‌کرد و می‌گفت نقاشی‌های او اصلا به درد نمی‌خورد. این نقاشی‌ها بچه‌ها را می‌ترساند.»«از اینکه او را از دست داده‌ام ناراحتم، اما خوشحالم  که او کارهایی را که باید انجام می‌داد، انجام داد.»   احمدی با اشاره به دیگر ویژگی‌های نادر ابراهیمی می‌گوید:« از معدود ایرانی‌هایی بود که برای زندگی و کارش برنامه داشت و بسیار در کار جدی بود. او هیچ‌وقت اداهای روشنفکرانه و رفتارهای نامعقول نداشت. به خانواده‌اش عشق می‌ورزید و بسیار متعهد بود. به همین دلیل همسرش در این ده سال برایش فداکاری کرد و در کنار او بود.»«من با ابراهیمی خاطرات زیادی دارم. علاوه بر نسبت دور فامیلی، دوستی نزدیکی با هم داشتیم. ابراهیمی بی ریا بود. اصلاً  اهل دروغ نبود. آنچه به نظرش مهم و درست بود انجام می‌داد و فقط به جذب عده‌ای خاص از مخاطبان فکر نمی‌کرد. به همین دلیل در میان خوانندگان آثارش همه جور آدمی دیده می‌شود.»   او با اشاره به رمان عاشقانه‌ «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» می‌گوید: «این کتاب به چاپ‌های متعدد رسید، شاید بالغ بر 18 چاپ؛ این اتفاق برای کمتر نویسنده‌ای پیش می‌آید.»   احمدرضا احمدی درباره فعالیت نادر ابراهیمی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان می گوید: «نادر ابراهیمی فعالیت در ادبیات کودک و نوجوان را بسیار جدی گرفت. هرچند او با چهره‌های مطرح دیگری چون بیضایی،‌سپانلو، ‌منوچهر آتشی و دیگران کار را شروع کرد، اما هیچ‌کدام از آنها کار کودک را ادامه ندادند، اما نادر ابراهیمی کار کودک و نوجوان را جدی گرفت. دریغ که دیگر او تکرار نمی شود.»






ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 17:34  توسط محمود موحدان  | 

سال‌ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می‌کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه «الهی» کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی واژه خود ساخته «هلیا» را از به هم ریختن حروف واژه «الهی» ساخت و در داستان بلندش «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» به کار برد.
پس از انتشار کتاب، این اسم در میان مردم رواج زیادی پیدا کرد و جزو نام‌های ایرانی محسوب شد. نام دختر بزرگ نادر ابراهیمی هم هلیا است. مدت‌ها بعد نادر ابراهیمی متوجه شد که واژه هلیو در لاتین قدیم به معنی خورشید است.
با اینکه هم اکنون اسم هلیا در میان مردم رواج یافته است، اما در فرهنگ نام‌های رایج در بازار کتاب، این اسم دیده نشده است.
در فرهنگ‌های آوای نام‌های ایران زمین نوشته پری زنگنه، فرهنگ جامع نام‌های ایرانی نوشته محمد حاجی‌زاده و فرهنگ جامع نام‌های ایران زمین نوشته اسماعیل هیرمندنیا، اسم هلیا ذکر نشده است. در این فرهنگ‌ها، نزدیک‌ترین اسم‌های لاتین به هلیا، اسم‌های هلن، هلنا و هلینا است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 13:49  توسط محمود موحدان  | 

کتاب «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» اثر مرحوم نادر ابراهیمی(۱۴ فروردین ۱۳۱۵- ۱۶ خرداد ۱۳۸۷)، آنچنانکه که روی جلد اثر نوشته شده: "بر اساس داستان زندگی امام روح الله خمینی(ره) عارف و فیلسوف و سیاستمدار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران"، رمانی است درباره زندگی امام خمینی(ره) از زمان کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی.

کتاب «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» اثر مرحوم نادر ابراهیمی(۱۴ فروردین ۱۳۱۵- ۱۶ خرداد ۱۳۸۷)، آنچنانکه که روی جلد اثر نوشته شده: “بر اساس داستان زندگی امام روح الله خمینی(ره) عارف و فیلسوف و سیاستمدار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران”، رمانی است درباره زندگی امام خمینی(ره) از زمان کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی. در نگاه نخست، به نظر می‌رسد این کتاب گزارش سه نوبت دیدار نویسنده با رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران است، اما نویسنده این کتاب در طول حیات خود هیچ زمان توفیق دیدار با امام راحل را نداشته و کتاب را تنها بر اساس باور و نگاه خود نسبت به امام خمینی (ره) نوشته است. کتاب اگرچه ۳ جلدی است و نویسنده نیز بار‌ها گفته که آن را در ۳ جلد نوشته، اما تنها دو جلد از آن در دست است و جلد سوم هرگز منتشر نشده و حالا در سال‌های فقدان نادر ابراهیمی، کسی از سرنوشت جلد سوم خبر ندارد. این کتاب به دلایلی تنها یک بار در سال ۱۳۷۷ از سوی حوزه هنری منتشر شد و با اینکه مورد استقبال مخاطبان هم قرار گرفت ولی هیچ گاه تجدید‌چاپ نشد، تا اینکه سال ۸۹ جلد اول و دوم آن در انتشارات سوره مهر تجدید چاپ شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 0:31  توسط محمود موحدان  | 

آقا محسن پينه‌دوز خيابان بي‌سيم نجف‌آباد با بيست‌و‌چهارسال سن، چهارده سال سابقة پينه‌دوزي و يک پاي کج کوتاه، ديوانة ورزش بود. نمي‌شود گفت به‌طور دقيق ولي شايد در حدود نه‌دهم درآمدش را خرج ورزش مي‌کرد. تمام مسابقات کشتي، بکس، فوتبال، وزنه‌برداري و حتي واليبال را مي‌ديد. بيشتر از همه کف مي‌زد، بيشتر از همه عرق مي‌ريخت، بيشتر از همه نعره مي‌کشيد و بيشتر از همه- وقتي در يکي از مسابقة‌هاي ميان ايران و بيگانه‌ها ايران مي‌باخت- دلشکسته و غمگين مي‌شد. «لعنتي‌ها بردند! اما فقط چوب نداشتن تمرين و اتحاد را مي‌خوريم اتحاد... اتحاد...»
در مسابقة دوچرخه‌سواري خط شمال آقا محسن اولين کسي بود که به گردن برنده حلقة گل انداخت.
وقتي مسابقات المپيک 1960 تمام شد و قهرمان‌هاي تيم ملي کشتي دست پر بر گشتند آقا محسن با پاي کج لنگ دنبالشان مي‌دويد و فرياد مي‌کشيد: «ايراني فاتح شد- فاتح شد جانم جان- جانم جان!»
در تمام يازده شب مسابقات وزنه‌برداري آسيا در ايران آقا محسن جاي همة قهرمان‌ها ياعلي گفت و دوازده امام و چهارده معصوم را ياد کرد. سنگيني وزنه‌ها را در دست‌هاي خود احساس کرد و رگ‌هاي گردن و پيشاني‌اش برآمد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 13:23  توسط محمود موحدان  | 

نادر ابراهيمي با عنوان نويسنده و محقق آزاد به همراه «علي كليج» و «ابراهيم حاتمي‌كيا» ـ هر دو از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران ـ و «كمال تبريزي» ـ از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران ـ با هدف پژوهش مقدماتي جهت تهيه گزارشي بزرگ ‍[كه هرگز انجام نمي‌گيرد]، در فرودين ماه 1365 به خط‍ّة جنوب ايران سفر مي‌كند. او حاصل اين سفر را اولين‌بار به هم‍ّت مؤسسه اطلاعات در سال 1366 ـ با نام «با سرودخوان جنگ در خطة نام و ننگ» ـ به چاپ مي‌رساند.
نويسنده در ابتداي كتاب و در بخش «پيشكشنامه»، از سه نوع جنگ كه در تاريخ ايران وجود داشته است، نام مي‌برد: «نخست جنگهاي تجاوزكارانه ـ ستمگرانه يا امپرياليستي، كه به ارادة شاهان و شاهزادگان بوده... دو‌ّم، جنگهاي داخلي؛ كه شاهكها، اميركها، راهزنان‌ِ صاحب قشون و زمينداران‌ِ بزرگ با يكديگر داشته‌اند... سو‌ّم، جنگهاي تدافعي در مقابل مهاجمان و تجاوزكاران؛ كه متأسفانه، غالبا‌ً با شكست و سرافكندگي همراه بوده و با تجزية ايران ...» (ص 7 ـ 8)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 13:18  توسط محمود موحدان  | 

 همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 13:10  توسط محمود موحدان  | 

نادر ابراهیمی گرامی
احمدرضا كه آمد نامه ترا برای من آورد، چیزی كه پیش بینی آن از خیال نگذشته بود، تا آن روز. ازآن روز زیرو رو می‌كردم آیا باید یك چند كلمه پاسخی بنویسم، كه اگربنویسم باید ازفقط برای سپاس ازمحبتت باشد، یا پاسخ به خواهشت یا واكنش به حرفهای توی آن نامه. درهرحال باز از خیال هرگز نمیگذشت كه من بنشینم، یك روز، و نامه‌ای برای تو بنویسم. حالا چیزهائی كه هرگزازخیال نگذشته بوده‌اند در هر زمینه اتفاق می‌افتد. پایان دوره هزاره است و حادثات زیرورو كننده پیش می‌آیند. این هم یكیش. چه باید كرد؟
نامه توبا، اولا، خطاب حضرت وخان به من شروع می‌شود كه یك ادای قدیمی‌پسندی است و من هرگز به آنها نه برای خودم و نه برای هیچ كس دیگر موافق نبوده‌ام وهرگز آنهارا به كار نبرده‌ام و ازآنها مبرا و مصفا هستم، و ثانیا با یك شعرپرازحسرت ازگذشته شروع می‌شود كه میگوئی «یاد باد آن روزگاران یاد باد / گرچه غیراز درد سوغاتی نداشت.» كه این پرسش را پیش می‌آورد كه اگرجز درد سوغاتی ازآن روزگار نگرفته‌ای چرا حسرت آن را داری؟ و بهر حال چرا حسرت گذشته را داری، و بهرحال درد سوغاتی كدام است و كجاست؟
آن وقت شروع می‌كنی به گفتن اینكه نمی‌توانی بفهمی و حس كنی – و “هرگز هم نخواهم توانست” – كه چگونه ممكن است درآنجا كه میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی انسان نیست، به انسان خوش بگذرد. دشواری سر نفهمیدن است البته، و نفهمیدن، یا دست‌كم معین نكردن اینكه میهن فرهنگی وعاطفی و تاریخی انسان كجاست و چگونه خوشی به انسان دست می‌دهد بیرون از این مدارها. این نكته‌ها را بنشین یا بنشینیم و بسنجیم و ببینیم لولهنگ این نكته‌ها چقدر آب می‌گیرد. از خوشی شروع كنیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 9:54  توسط محمود موحدان  | 

فرزانه منصوری با وسواس درباره نادر ابراهیمی حرف می‌زند و هیچ وقت کلامی درباره مرگ او نمی‌توانی بشنوی. منصوری اعتقاد دارد نادر به سفر رفته و او هم...
 خانه ما یک سفال هم نداشت
 راضی کردن فرزانه منصوری برای مصاحبه کار آسانی نیست. به اعتقاد او نادر ابراهیمی در نوشته‌ها و کتاب‌هایش نقطه ابهامی نگذاشته که بخواهی درباره اش با او حرف بزنی. زمانی هم که فرزانه بانو، سر سختی‌اش را کنار می‌گذارد و راضی می‌شود که مصاحبه کند، طوری با وسواس خاطرات و نقل قول‌هایش از نادر ابراهیمی را کنار هم می‌چیند که نکند نقل آن‌ها چیزی از زندگی عاشقانه این دو کم کند.
فرزانه منصوری با وسواس درباره نادر ابراهیمی حرف می‌زند و هیچ وقت کلامی درباره مرگ او نمی‌توانی بشنوی. منصوری اعتقاد دارد نادر به سفر رفته و او هم دیر یا زود به این سفر می‌پیوندد و دوباره همسفر شیرینی‌ها و تلخی‌های زندگی اش می‌شود. گفت و گوی ما با همسر نادر ابراهیمی قبل از نوروز 89 انجام شد. همسر نادر ابراهیمی در این گفت و گو نکته‌های نگفته‌ای از علاقه مندی‌ها، ویژگی‌ها و زندگی شخصی همسر نویسنده اش گفته است.
 خانم منصوری، شما کسی بوده اید که نادر ابراهیمی همیشه در نوشته‌هایش از شما به هر بهانه ای تقدیر کرده ولی کمتر جایی از زندگی شخصی و خصوصی با شما صحبت کرده برای همین جالب است که کمی وارد جزئیات زندگی شما با همسرتان شویم و از خاطرات زندگی با نادر ابراهیمی صحبت کنیم.
راستش نادر هر جایی وقت کرده از زندگی شخصی ما صحبت کرده؛ مثلا در «ابن مشغله» یا «ابوالمشاغل» یا در «چهل نامه کوتاه به همسرم» در همه این‌ها جزئیاتی از زندگی شخصی خودش را گفته است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:38  توسط محمود موحدان  | 

  احمدرضا احمدي، از شاعران و نويسندگاني است كه سال‌ها با نادر ابراهيمي دوست بود. احمدي كه  از رفتن دوستش بسيار دلتنگ است، مي‌گويد:
  «از ويژگي‌‌هاي نادر اين است كه كارهاي متنوعي كرده است؛ ‌خطاطي، نقاشي،‌ نوازندگي، ‌نويسندگي، فيلم‌سازي ‌و...يكي از بارزترين ويژگي‌هاي نادر ابراهيمي آن بود كه معلم بسيار خوبي بود. تا پيش از بيماري، روزهاي سه‌شنبه درِ خانه‌اش به روي نويسندگان و نقاشان باز بود. به خاطر دارم كه در اين كلاس‌ها شخصي مي‌آمد كه اصلا از هنر تصويرگري چيزي نمي‌دانست، اما بعد از 10 يا 11جلسه به يك نقاش درجه يك  تبديل شد.»
او مي‌گويد: «نادر ابراهيمي بسيار جدي بود؛ اصلاً هم  هنگام كار با كسي تعارف و شوخي نداشت؛ نظرهايش را صريح مي‌گفت و ترسي از واكنش و حرف‌هاي ديگران نداشت. يادم مي‌آيد كه به يكي از نقاشان كتاب كودك، كه جايزه جهاني برده بود، به شدت انتقاد مي‌كرد و مي‌گفت نقاشي‌هاي او اصلا به درد نمي‌خورد. اين نقاشي‌ها بچه‌ها را مي‌ترساند.»
اين نويسنده درباره دوست خود مي‌گويد:«از اينكه او را از دست داده‌ام ناراحتم، اما خوشحالم  كه او كارهايي را كه بايد انجام مي‌داد، انجام داد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:40  توسط محمود موحدان  | 

   من، سنجاب ها نادر ابراهيمي بزرگوار و خاطره يي دور /اميرحسين رسائل
از جمع دوستان پدر مرحومم چند تني هستند که نقش پررنگي در خاطرات دور و نزديک من دارند، برخي هنوز در قيد حياتند و برخي ديگر چون نادر ابراهيمي بزرگوار درگذشته اند. هستند عده يي که از کودکي تا امروز خاطرات کثيري از ايشان در ذهن من مانده و هستند عده يي که ديگر امروز از جمله دوستان خوب و صميمي و بزرگوار خودم محسوب مي شوند و گهگاهي هم همدمي شان ياد پدر را برايم زنده مي کند، اما در اين ميان نادر ابراهيمي بزرگوار با آنکه بنده سعادت ديدارشان را چند باري بيشتر نداشتم تاثير شگرفي بر من گذاشته اند. در اين چند روزي که از درگذشت ايشان گذشت، خواندم و شنيدم مطالبي را که دوستان و دوستدارانش در سوگش گفتند و شنيدند و هر کدام به نوشته يي از بسيار نوشته هاي ارزشمند او اشاره کردند و تاثيري که از نثر و خيال آثار او گرفته اند. اما من نادر ابراهيمي را نه فقط خواندم و ديدم که بازي کرده ام. در تعطيلات هفته گذشته مانند بسياري ديگر از هموطنان عزيزم به مسافرت رفتم اما نمي دانم چه قضايي بود که براي نخستين بار به ترکمن صحرا رفتم و وقتي برگشتم شنيدم که نادر ابراهيمي بزرگوار چشم از جهان فرو بسته است. ترکمن صحرا، مرگ نادر ابراهيمي و نوجواني من ناگهان به هم آميختند و به ياد آوردم که در تنها نمايش زندگي ام که بر اثر خبط کودکانه بازي کردم راوي نخستين داستان نويسنده بزرگ ايران نادر ابراهيمي بودم. راهنمايي مي رفتم که عضو گروه تئاتر شهرستان شدم. نمايشنامه يي که قرار بود اجرا کنيم نامش «سنجاب ها» بود که اقتباس بدي بود از داستان خوب «دشنام» نادر ابراهيمي. اصولاً نمي شد نامش را اقتباس گذاشت. داستان را از رو مي خوانديم و حيوانات هر کجا ديالوگ داشتند چند بچه چغر که با ابر و مقوا شاخ و دماغ براي خود ساخته بودند نقش آنها را بازي مي کردند. من که حاضر به مشارکت در چنين فضاحتي نبودم در نقش راوي ظاهر شدم که به واقع همان راوي کل داستان بود. پرده که کنار مي رفت آرام آرام از ميان جنگل مي گذشتم و در مقابل سن مي ايستادم و با اعتماد به نفسي فوق العاده که حاصل نداشتن لهجه بود، مي گفتم؛ «سنجاب را از جنگل بزرگ راندند چرا که او دشنام داده بود...» ادامه اين ماجرا به حتم چندان اهميتي ندارد غير از اينکه ما در ميان تمامي گروه هاي تئاتري حاضر در جشنواره استاني دانش آموزي آخر شديم و اگر اصول روانشناسي کودک به داوران اجازه مي داد حتماً جايزه «تمشک طلايي» يا چيزي در اين حدود را به ما اعطا مي کردند که نکردند. اما همان قدر که اولين سفر من به ترکمن صحرا تقارني غريب با درگذشت نادر ابراهيمي بزرگوار داشت تنها تجربه بازيگري من نيز باعث شد به ديدار اين مرد نازنين نائل آيم. دقيقاً به خاطر ندارم که همان سال سياه بازيگري من بود يا سال بعدش که طرح برگزاري نمايشگاه هاي استاني کتاب که گمان مي کنم حاصل تلاش هاي جناب آقاي احمد مسجدجامعي بود نخستين دوره اش به رشت افتاد و بسياري از ناشران مطرح و گمنام راهي شهر باران شدند. از آنجايي که دو تن از دايي هاي عزيزم در کار کتاب و نشر هستند خوب به ياد دارم که همسايگان غرفه انتشارات آنها چه نشرهايي بودند، سمت راست طرح نو که با سري اولين کتاب هايش درباره تاريخ معاصر و شاه خوب سرش شلوغ بود که تازه جنگ تمام شده بود و امام رحلت کرده بودند و هاشمي رئيس جمهور بود و هنوز رئيس جمهور محبوبي بود و در کابينه اش مرد فرهنگ پروري به نام سيدمحمد خاتمي گرامي داشته مي شد. اما سمت چپ غرفه انتشارات دايي عزيز ناشري بود با اسمي طولاني؛ انتشارات «همگام با کودک و نوجوان» با مديريت نادر ابراهيمي بزرگوار. هنوز نمايشگاه افتتاح نشده بود و من داشتم براي چيدن کتاب ها در قفسه ها به دايي ام کمک مي کردم که مردي بلندقامت و سترگ با سبيل هايي خوش حالت که داشت کارتن هاي کتاب را جابه جا مي کرد نظرم را جلب کرد. خوب که نگاه مي کنم يادم مي آيد که خانمي که همسر ايشان هستند و دختري کوچک که دختر کوچک شان بودند و به ياد دارم که نامي نادر داشت «رايکا» در اين کار کمک مي کردند. نمايشگاه که افتتاح شد و مقامات آمدند و رفتند، پدرم با حوصله در حالي که پک هاي عميقي به سيگارش مي زد وارد محوطه شد و به سمت ما آمد ولي نرسيده به ما ناگهان نگاهش منحرف شد و بعد خودش منحرف شد و به سمت غرفه همسايه رفت. دو دوست بدون کلامي يکديگر را در آغوش کشيدند. يکي با ريش انبوه که همانا پدر مرحوم من باشد و ديگري با سبيل انبوه که همانا مرحوم نادر ابراهيمي بزرگوار. دقيقاً نمي دانم چه گذشت و چگونه گذشت که ما آن شب پس از پايان ساعت بازديد از نمايشگاه خانه مان که تقريباً چند 10 کيلومتري با رشت فاصله دارد و بيشتر نزديک بندر انزلي است پر از مهمان بود. غير از خودمان و نادر ابراهيمي بزرگوار چند تن از دوستان شاعر و نويسنده و مستندساز ديگر هم بودند که از ميان شان تنها امروز «محمود طياري» را به خاطر مي آورم که من محو منش و سخنان نادر ابراهيمي بزرگوار بودم و ديگران چندان جذابيتي برايم نداشتند...
اين روزها هر وقت سر مناسبتي انتخاباتي يا هسته يي شعر زيباي نادر ابراهيمي بزرگوار را با صداي محمد نوري از راديو و تلويزيون مي شنوم که گويا تنها شعر نادر ابراهيمي بزرگوار در ستايش سرزمين بزرگ خود است و از عظمت ايران و خون دل خوردن هايش گفته، نمي دانم چرا به ياد جيپ آهوي او مي افتم که مي گفت با اين ماشين چه سفرها کرده ايم. وقتي اينها را مي گفت يعني باصلابت از عشقش به سرزمين، پدرم گفت؛ نادرجان اينکه دوستان نيز در گذشته و حال چندان با تو حال نمي کنند به همين گرايش نابت به سرزميني بازمي گردد که نمي خواهي به خاطر آسايش و شهرت و مکنت خودت آن را بفرستي به زير بيرق روس و انگليس. اشاره پدرم شايد به گرايش سياسي نادر ابراهيمي بزرگوار در جواني اش بود که ايران پرستانه بود، به طور خالص، يعني نه نزديک توده يي ها مي شد و نه چندان نزديک مليون و گويا به آنها مي گفتند «پان ايرانيست». تا شام و مخلفات بزرگ ترها جمع نشده بود من فقط گوش مي کردم که از من در هر سن و سالي امري بعيد است و حتي هنوز جرات نکرده بودم حکايت نمايش سنجاب ها را براي نادر ابراهيمي بزرگوار تعريف کنم و کمي که بحث هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي از شور مرسوم افتاد حکايت حضور مفتضحانه خودم را در نمايش سنجاب ها که براساس داستان دشنام اجرا شده بود تعريف کردم و در کمال تعجب فهميدم چرا نادر ابراهيمي بزرگوار نام انتشاراتش را گذاشته همگام با کودک و نوجوان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 

 از مجموعه نامه هاي جامانده در صندوق شماره 4444 پست1 که هرگز به دست صاحبش نرسيد.
... و اما همشهري، آخرين دردي که گوشه دلم مانده و سرت را کمي با آن درد مي آورم اينکه «نادر ابراهيمي» هم رفت. آخ... خواهش مي کنم تو يکي به من نگو که «او ديگر با توي تئاترچي نسبتي نداشته و تعجب مي کنم از اين همه تاسف و واکنش ات،» اين روزها پيش چندتايي اظهار افسوس کرده ام و با اين جمله شگفت زده ام کرده اند. تو که مي داني؛ من- مانند خيلي هاي ديگر- با نوشته هاي «نادر ابراهيمي» و داستان هايش رشد کردم. ما با آنها عاشق شديم، گريستيم، بالغ شديم و تحصيل کرديم و در حاشيه خوانده هايمان- با هر سليقه يي- او هم حضور داشت.
«آتش بدون دود» را هم خوانديم و هم ديديم و عجب لذت غريب کشنده يي داشت خواندنش؛ حاشيه نويسي کردن کنار صفحات هر هفت جلدش و بعداً جمله هاي شاخصش را اين سو و آن سو خرج کردن.
مهارتش را از ياد نمي برم؛ به طرز مهيب و کشنده يي بلد بود وصفيات و گفت وگوهايش را سرشار از نافذترين کنايه ها و استعارات کرده و آنها را بدل به جملات قصار کند. دفتر يادداشت قرمزرنگي داشتم آن روزها که «آتش بدون دود» را مي خواندم. سطرهاي اين دفتر کوچک پر بود از يادداشت هايي که هنگام مطالعه از روي آثار مختلف، کوتاه و گزيده مي نوشتم تا براي «چه» و «کي» به يادم بماند. از هر اثر و کتاب شايد دو سطري دشت مي کردم و از هر اثر و کتاب «ابراهيمي» چندين صفحه،، اين ويژگي اش بدجوري دل مرا برده بود. هيچ داستاني از او را به ياد ندارم که جمله يي به آن دفتر کوچکم نيفزوده باشد. همواره اولين جمله اولين داستان کوتاهش «دشنام» در گوشم زنگ مي زند«سنجاب را از جنگل بزرگ راندند؛ چرا که او دشنام داده بود،»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:30  توسط محمود موحدان  | 

 

    

نویسنده‌ی "آتش بدون دود" فروفسرد. نادر ایراهیمی در روز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در تهران درگذشت.
نادر ایراهمی هنگام مرگ ۷۲ سال داشت. او تجربیات بسیاری از طریق مشغولیت‌های مختلف اندوخته بود که دستمایه‌ی آثار او را تشکیل می‌دادند. او در دو کتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” از تجربه‌های زندگی خود می‌گوید.
ابراهیمی نخستین کتاب خود را در سال ١٣۴٢ با عنوان ” خانه‌‌ای برای شب” منتشر کرد. پس از آن آثار فراوانی آفرید: از داستان بلند (رمان) گرفته تا قصه برای کودکان. به عنوان سناریست و کارگردان نیز تجربه‌های بسیار موفقی داشت. رمان هفت‌جلدی”آتش بدون دود” از آثار مهم داستانی او هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:9  توسط محمود موحدان  | 

   سلا‌م آقا!يعني تمام شد؟ واژه يافتن و جمله ساختن و داستان پرداختن‌تان تمام شد؟ مگر بانو را به صبر نخوانديد تا باز كلمه‌اي نو، جمله‌اي نو و كتابي نو برايش بسازيد و بنويسيد؟ عسل مي‌گويد: <شدن> كه هيچ، ديگر براي <بودن> هم دليلي نداريم. مي‌دانم شما اگر مي‌دانستيد كه قرار است از پس سفرتان اينچنين نااميد شود، تا به اميد بازش گردانيد لمحه‌اي درنگ مي‌كرديد.
صداي واژه‌ها مي‌لرزد. يك ليوان آب برايشان مي‌ريزم تا بنوشند و لختي از نگراني‌شان كاسته شود. اما چه سود؟ اين لرزه نه فقط بر اندام واژه‌ها كه بر جمله‌ها نيز مستولي شده است. كاش در آغازيدن عاشقانه آرام‌تان، آن جمله ناقص و اضطراب‌آلود را بر كاغذ نمي‌آورديد... كاش مي‌دانستم وقتي كه مي‌گوييد: <عاشق زمزمه مي‌كند، فرياد نمي‌كشد> به چه مي‌انديشيد... شما مي‌دانستيد آنقدر آرام و زمزمه‌كنان مي‌رويد يا نه؟!
آقا! گياه بالنده و سرسخت اندوه باز در دلمان ريشه دوانيده. كاش بوديد تا بدانيم اين روينده بي‌پروا از چه چيزها تغذيه مي‌كند و بشناسيم شرايط رشد و دوامش را تا نه آنكه نابودش كنيم بلكه به سنت هميشه شما زير سلطه و دراختيارش بگيريم...
آقا! مي‌دانيد؟ از همان روزي كه <يك عاشقانه آرام> را هديه گرفتم و خواندم، همچون كور عصا گم‌كرده‌اي در كوچه خيابان‌هاي شهر حيران و سرگردان روان شدم و كتابفروشي‌ها را يكي از پس ديگري پشت سر نهادم تا آن كتابفروشي كوچك روبه‌روي دانشگاه را يافتم؟ همان مغازه كوچك كه كعبه آمالم شد و وعده‌گاه هميشه، تا هرگاه از دانشگاه مي‌آيم سركي در ويترين پركتابش بكشم تا مبادا كتابي، داستاني و يا هر دست‌خط تازه‌اي از شما بيايد و نبينم و نخوانمش...
كتاب‌هايتان سرشار از زندگي بود؛ درس زندگي... شما بوديد كه آموختيدمان خوشبختي نامه‌اي نيست كه يك روز نامه‌رساني، زنگ در خانه را بزند و آن را به دست‌هاي منتظرمان بسپارد. آري در آيين شما خوشبختي، ساختن عروسك كوچكي بود از يك تكه خمير نرم شكل‌پذير... به همين سادگي، اگر جنس آن خمير از عشق باشد و ايمان، نه هيچ چيز ديگر...
آقا! هيچ مي‌دانيد بعد از خواندن كتاب‌هاي شما بود كه كتابخوان شدم؟ چند روز پيش كتابي تازه مي‌خواندم با نامي‌عجيب: <بالا‌خره اين زندگي مال كيه؟> نمايشنامه‌اي بود درباره مجسمه‌سازي توانا كه ضمنا استاد دانشگاه هم بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:43  توسط محمود موحدان  | 

   آقاي نويسنده! ديگر شاعر، هنرمند و روشنفكر نمي‌‌توانست بي‌آنكه داعيه و انديشه سياسي و منش حزبي داشته باشد، قد علم كند. بازخواني انديشه‌هاي سارتر و تعهد اگزيستانسياليستي شايع شده ميان روشنفكران نسل شما، ادبيات و هنر ما را بيشتر از پيش به سوي يك رويه سياه و سفيد كشانده كه در اين ميان بي‌نهايت رنگ و انديشه خاكستري رنگ‌باخته پس نشسته، انديشه‌هاي مستقل و يگانه را به محاق برد. شما و هم‌نسلا‌نتان احمدرضا احمدي، بهرام بيضايي، مهرداد صمدي، اكبر رادي، محمدعلي سپانلو و... چون عرصه را براي نماياندن خودتان تنگ ديديد، انتشاراتي<طرفه> را راه انداختيد تا خودتان بشويد مسبب خير خودتان< !اگر كسي شما را نمي‌بيند چه باك، خودتان را به زور هم كه شده تحميل خواهيد كرد.> اگر اشتباه نكنم زمستان سال 46 است كه با پيشنهاد جلا‌ل آل‌احمد، تشكيل يك تشكل خصوصي براي نويسندگان را در دستور كار خودتان قرار مي‌دهيد تا بعدها نام كانون نويسندگان ايران را به خود گرفته، موسسه‌اي شود غيرتجارتي <به منظور حمايت و استيفاي حقوق مادي و معنوي اهل قلم و كمك به نشر آثار ايشان و هدايت نوقلمان و پرداختن به فعاليت‌هاي فرهنگي از قبيل تشكيل مجالس سخنراني، سمينارها، كنفرانس‌ها و نمايش‌ها يا شركت در آنها، گسترش و تعالي فرهنگ ملي و آشنايي با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نيز به منظور كمك به زندگي كساني از اهل قلم كه در مضيقه‌اند در حدود اساسنامه كانون و مقررات جاري كشور و....> آن روزها مسلما با سيمين دانشور، به‌آذين، نادر نادرپور، سياوش كسرايي، داريوش آشوري، غلا‌محسين ساعدي، بهرام بيضايي، فريدون معزي، اسماعيل نوري‌علا‌ و... رسيدن به آرمان‌ها و گمشده‌هاي ذهنتان را پس اين كانون مي‌ديديد. شمايي كه انقلا‌ب عليه استبداد و خفقان را منوط به تفكر چپ مي‌دانستيد و بعدها يكي يكي از اين تفكر با انشعاب جهاني روشنفكران جدا شديد، به فكر انقلا‌بي درون متني بوديد؛ انقلا‌بي كه شما را و نسل شما را از محاق فكر و انديشه بيرون بكشد. اسلا‌ومير مروژك ميهمان شما بود كه گفت: <برايم خيلي جالب است كه هنرمندان چپ انديش شما كه از مدافعان سرسخت پرولتاريا هستند و حق هم دارند، در همان حال در خانه‌هايشان از بورژواها هيچ چيز كمتر ندارند.> اما شما رويه را خوب حفظ كرده، به تعهدتان پايبند بوديد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 

احمدرضا احمدي  از نادر ابراهيمي كه ديگر نيست حرف زدن آسان است. آسان حرف زد، ساده زندگي كرد و ساده نوشت. تحمل رياي ادبي ديگران را نداشت. نادر، كاتب غصه‌ها و حرمان‌هاي بزرگ آدمي بود. براي ساده زيستن و ساده نوشتن بود كه به زير چتر سياه <بوف كور> صادق هدايت و <ملكوت> بهرام صادقي نرفت. پس از شهريور 1320، ادبيات ايران در سيطره حزب توده بود كه خروارخروار ماكسيم گوركي، ژان لا‌فيت و جك لندن به جامعه ادبي ايران سرازير مي‌شد.
نويسنده بااستعدادي چون داوود منشي‌زاده به دليل عقايد ضدتوده‌اي در توطئه سكوت حزب توده دفن مي‌شد، منشي‌زاده نخستين كسي بود كه <گيلگمش> را به فارسي مجلل ترجمه كرد. نادر ابراهيمي در جواني در يك دوره كوتاه تحت تاثير نثر منشي‌زاده بود كه خيلي زود در نثرش به استقلا‌ل رسيد. پس از 28 مرداد 1332، ادبيات ايران در موسسه آمريكايي فرانكلين به دست اعضاي سابق حزب توده افتاد. هنگامي كه نادر ابراهيمي قصه عاشقانه و مجلل <بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم> را به چاپ رساند، يكي از اعضاي بازمانده چپ مي‌خواست اين نثر مجلل را از ذهن خوانندگان ساقط كند اما نمي‌دانست مردم اين كتاب را بر چشم و دل مي‌گذارند و كتاب به چاپ هجدهم رسيد. اين كتاب فاتح قلب‌هاي جوان بود. نادر از ابتدا مخاطبش را در مردم يافت. ‌ در سال 1380 در نوشته‌اي به نام <به ياد مي‌آورم...> از همه سال‌هاي عمر با نادر ياد كردم كه اينك شما پس از خاموشي نادر مي‌خوانيد؛ شايد هنوز ياس جوان باشد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:24  توسط محمود موحدان  | 

   وقتی برای اولین بار کتاب چاپ شده چهل‌نامه کوتاه به همسرم را دیدم از زیبایی ظاهری‌اش خیلی لذت بردم و همان حرفی را زدم که موقع نوشتن یکی دو دفعه به نادر گفته بودم. گفته بودم این قبیل مسائل که در زندگی ما مطرح بوده فکر می‌کنی به درد کسی بخورد، که خوشبختانه تجدید چاپ‌های این اثر نشان داد که به درد خیلی‌ها خورده و خیلی زیاد هم به درد همسران خورده. 
هیچکدام اینها نه منم و نه نادر
تماس گرفت و گفت حالش اصلا خوب نیست و راهی بیمارستان شده، احتمال دارد او را بستری کنند، صبح قبل از آنکه سمت منزلشان حرکت کنم، تماس بگیرم.
... و تا صبح کار می‌کردم. باید بخش‌های مختلف ویژه‌نامه را آماده می‌کردم، که تلفنم به صدا در آمد و خانم فرزانه منصوری گفت: شما قرار بود ساعت 10 با من تماس بگیرید، الآن ساعت 10 و 20 دقیقه است. متوجه شدم که چند دقیقه قبل از ساعت 10 روی کاغذ‌ها خوابم برده. آماده شدم و سریع خودم را رساندم.
از قبل می‌دانستم مصاحبه با او سخت است و پراکنده. از خانواده‌ نادر ابراهیمی، نوشته‌های نادر ابراهیمی، ترجمه‌های نادر ابراهیمی، فیلم‌های نادر ابراهیمی و بازی‌هایش در آن‌ها، و ناخوش احوالی‌شان که کار را سخت‌تر می‌کرد.
از در خانه که وارد شدم، موضوع دیگری کار را برایم دو صد چندان سخت کرد. در مقابل نادر ابراهیمی که روی تخت بیماری بود، و در کنار ما، باید با همسرش حرف می‌زدم. اگر چه او مهربانانه پذیرای این مصاحبه بود، ناگهان همه چیز سخت‌تر از قبل شده.
شروع کردم و مصاحبه ناگهان نود دقیقه طول کشید. آرام،‌ مطمئن، ‌و مهربان پاسخ گفت. من مشوش و سخت پرسیدم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط محمود موحدان  | 

  «... بخواب هليا، دير است، دود ديدگانت را آزار مي‌دهد. ديگر نگاه هيچ‌كس بخار پنجره‌ات را پاك نخواهد كرد. ديگر هيچ‌كس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت...» (بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم. نادر ابراهيمي)

مريض بود به ديدنش رفته بودم. تختش در سالن پذيرايي روبه پنجره بود و استاد(نادر ابراهیمی) با يك پشتي در پشت سرش به حالتي نيم‌خيز دراز كشيده بود و پنجره را نگاه مي‌كرد.
بعد از احوالپرسي به من گفت: گنجشك‌ها را ببين در پشت پنجره، غوغا كرده‌اند. و من با نگاه او به سوي پنجره برگشتم، پنجره سايه‌روشني از درختان، برگ‌هاي لرزان و آفتابي كه از پشت شاخه‌ها مي‌تابيد و گنشجك‌ها را در قاب گرفته بود.
گنجشك‌ها، گنجشك‌هاي شاد، با سر و صدا مي‌پريدند، برمي‌گشتند به آرامي بر لب پنجره مي‌نشستند، و بدون اينكه قراري داشته باشند با تكان‌ها، دويدن‌ها و چينه‌برداشتن‌ها و دوباره پرواز كردن و دوباره برگشتن...و استاد غرق تماشاي گنجشك‌ها بود و مي‌گفت چه فرصت محبوبي، ساعت‌ها، غرق تماشاي گنجشك‌ها شده‌ام.
اكنون مي‌خواهم بگويم: بخواب نادر! دير است. دير شد، بيگاه شد، خسته شدي از بس به در خيره شدي تا ببيني بي‌وفايي از بي‌وفايان روزگار به سراغت خواهد آمد يا نه؟ و از بس به پرواز گنجشك‌ها در لابه لاي برگ‌ها و شاخه‌هاي بهشت پشت پنجره خيره شدي.
ديگر نگاه هيچ‌كس بخار پنجره‌ات را پاك نخواهد كرد. ديگر هيچ گنجشكي از لبه پشت پنجره‌ات، چينه نخواهد چيد.
دلم مي‌خواهد با جملات «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» براي تو نوحه بخوانم، اشك بريزم. اما مي‌ترسم پا در حريمي بگذارم كه از آن من نيست. مي‌ترسم دختر خانم‌هاي نازنين‌ات را بيازارم، مي‌ترسم خانم ابراهيمي چون كوه با صلابت را ناراحت كنم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط محمود موحدان  | 


  نادر ابراهيمي متولد ۱۴ فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد و در سن ۷۲ سالگی در همین شهر دیده از جهان فرو بست.
از آثار اين نويسنده‌ مي‌توان به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه‌ي باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه‌ي آرام»  اشاره كرد.
فرزانه منصوري همسر این نویسنده در شناخت‌نامه‌ي اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده‌ي حقوق وارد شد.
اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي به درجه‌ي ليسانس رسيد.
او از ۱۳ سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.
ارايه‌ي فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره‌ي فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:12  توسط محمود موحدان  | 

   نادر ابراهيمي كه 3 روز پيش، درست در اوج فراموشي، آخرين تلخند را زد و دست درد را بعد از چند دور نبرد تن به تن بالا برد و راه ديگري در پيش گرفت، راهي بهشت زهرا خواهد شد.
نادر ابراهيمي پنجشنبه گذشته، پس از چندين سال ميهمان‌نوازي ميهمان ناخوانده‌اي كه در سرش جا خوش كرده بود، قيد دنيا را زد  اما اين براي او كه در چند ماه آخر عمرش، تمام توان فراوانش را براي كار فراوان از دست داده بود، آن قدرها هم خبر تلخي محسوب نمي‌شد.
شايد براي همين هم از خانواده‌اش خواسته است مراسم وداع را با او مختصر و «بي‌اشك و آه» برگزار كنند.
در اطلاعيه خانواده، دوستان و بستگان ابراهيمي كه ديروز منتشر شد، آمده است: «دريغا تهي از تو ايران‌زمين. استاد نادر ابراهيمي، بزرگ فرهنگمندِ عرصه‌ ادب و هنر، وطن‌پيمايِ وطن‌شناس، آخرين سفر خويش را آغاز كرد.
به احترام خواسته‌اش، بي‌اشك و آه از اين جدايي گذرا، گرد هم مي‌آييم تا بدرودش گوييم و به خانه‌ ابدي‌اش در قطعه‌ هنرمندان بهشت زهرا بسپاريم. ساعت 9 صبح روز دوشنبه، 20 خردادماه، خانه‌ هنرمندان ايران، خيابان ايرانشهر شمالي، باغ هنر.»
با اين حال،  روي ديگر سكه مرگ براي «ابن مشغله» ادبيات و سينماي ايران، سياه‌تر است. ابراهيمي كه به گفته جمال ميرصادقي، پركارترين نويسنده معاصر ايران بود، در چند ماه آخر عمرش، وقتش را بيش از هر چيز صرف نبرد با تومور مغزي‌اش مي‌كرد؛


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:9  توسط محمود موحدان  | 

فرزانه منصوري همسر نادر ابراهيمي   روزهایی بود که از در اصلی خانه‌ای قدیمی در امیرآباد، مردی بلندقامت با سبیل‌های پهن معروفش و نیمچه‌لبخندی که همراه همیشگی‌اش بود، وارد می‌شد و در همان ابتدا، کنار باغچه بزرگ حیاط نفسی تازه می‌کرد ، لذتی می‌برد و بعد از رسیدن به سرسرای خانه و دیدن شوق دیدار در چشمان دختری کوچک که او را «رایکا» می‌خواند، تابلوهای نقاشی‌شده روی دیوار، روح پیرمرد را تسکین می‌داد و نگاه‌های پرمهر همسرش تنها نقطه امن اسرارش بود. اما اکنون سال‌هاست که نه باغچه قدیمی و بزرگ حیاط خانه باغبان همیشگی‌اش را دیده و نه رایکا لبخند همیشگی پدر را.

حالا پیرمرد در کنار صندوقچه سنتی اتاقش دستگاه اکسیژنی می‌بیند که همراه روزهای سخت بیماری‌اش شده است؛ روزهایی که حتی نام عزیزترین همراهان‌اش را به‌یاد نمی‌آورد. گیله‌مرد کوچک، دیگر سال‌هاست که «عاشقانه‌ای آرام» نسروده و دلی را با همان مهربانی همیشگی‌اش نوازش نکرده است.  شاید روزی که نادر ابراهیمی انتهای «ابوالمشاغل» را امضا کرد و گفت: «بگذارید کمی خستگی در کنم، آخر استراحتی بدهید، دیگر نفسم درنمی‌آید، زانوهایم خیلی درد می‌کند... سرم هم... دست‌تان را بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید واقعا خیلی تب دارد»، به این فکر نمی‌کرد که دوران استراحت‌اش یک دهه طول بكشد.

خانه‌ای در میان کتاب

از در که وارد می‌شوی، پذیرایی کوچکی می‌بینی با تعدادی مبل و تلویزیونی که فعلا خاموش است. اتاق سمت چپی، سال‌ها پیش اتاق هلیا «دختر بزرگ ابراهيمي» بوده است و الان اتاق کتابخانه. چند قدمی جلوتر، اتاق رایکاست که اجازه ورود نداری و كمي جلوتر هم اتاق همیشگی کار نادر ابراهیمی با همان ویژگی‌های دست‌نخورده‌اش. «نادر عادت دارد کتاب‌هایش را جلد گالینگور کند و آنها را نگه دارد. کتاب‌های کتابخانه را هم موضوعی تقسیم‌بندی کرده است. نادر کتاب‌هایی را که به او هدیه داده‌اند، پس از مطالعه بر حسب موضوع تقسیم‌بندی کرده و در کتابخانه قرار داده است.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:4  توسط محمود موحدان  | 

نادر ابراهیمی پس از تحمل چندین سال بیماری روز پنج‌شنبه شانزده خرداد در سن 72 سالگی درگذشت. ابراهیمی هنرمندی بود كه عرصه‌های هنری متعددی را آزمود؛ از رمان و داستان‌های كوتاه و نقد نمایشنامه گرفته تا سینما و تلویزیون. اما آنچه همه بر آن كم و بیش متفق‌اند داستان‌های كوتاهی است زیبا كه ماندگار خواهد شد. این مجموعه‌داستان‌ها در سه مجلد توسط نشر امیركبیر منتشر شد. اما رمان‌های ابراهیمی نیز همچنان یكی از پرفروشترین كتاب‌های ادبیات داستانی هستند. او نویسنده‌ای بود كه با وجود تجربه زمینه‌های مختلف توانست اقبال بی‌نظیری از جانب مخاطبان پیدا كند. از میان این رمان‌ها، رمان هفت‌جلدی «آتش بدون دود» با وجود حجم فراوان هنوز هم مخاطبان فراوان دارد. ابراهیمی برای این رمان برنده لوح زرین و دیپلم افتخار «بیست سال ادبیات داستانی ایرانِ» وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. او در زمینه ادبیات كودك نیز فعالیت داشت و آثاری در این حوزه (ترجمه و تالیف) هم دارد. ابراهیمی در سال 1350 موسسه مطالعاتی «همگام با كودكان و نوجوانان» را تاسیس كرد و در سال 1369 جایزه كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان را برای «درخت قصه، قمری‌های قصه» از آن خود كرد. او یكی از چهره‌هایی بود كه در دهه چهل همراه با نویسندگان آن دوره ادبیاتی خلاق و تجربی پدید آورد و در تربیت چند نسل از داستان‌نویسان و فیلمسازان سال‌های بعد نقش پررنگی داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط محمود موحدان  | 

   نادر ابراهيمي نويسنده، شاعر، فيلمنامه نويس و فيلمساز ايراني عصر پنجشنبه درگذشت. ابراهيمي که با آثار مطرحي همچون «بار ديگر شهري که دوست مي داشتم»، «آتش بدون دود» و «يک عاشقانه آرام» نامي ماندگار در عرصه ادبيات داستاني ايران به شمار مي آيد، از سال 1378 با تومور مغزي دست و پنجه نرم مي کرد، بيماري يي که سبب شده بود نتواند بنويسد. اين نويسنده مطرح ادبيات داستاني در 14 فروردين سال 1315 در تهران به دنيا آمد. او تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون به دانشکده حقوق وارد شد، اما اين دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد. او که يکي از چهره هاي پرکار هنر و ادبيات ايران بود از سال 1342 در سن 27 سالگي با انتشار نخستين کتابش با نام «خانه يي براي شب» به جرگه نويسندگان ايراني پيوست و خيلي زود با کتاب هايش جايي ويژه را براي خود در ميان نويسندگان ايراني يافت. نادر ابراهيمي چنان که خود نوشته است پيش از اينکه نوشتن را به عنوان کار اصلي خود برگزيند کارهاي زيادي انجام داده است که کمک کارگري تعميرگاه سيار در ترکمن صحرا، کارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانک، صفحه بندي روزنامه و مجله و کارهاي چاپي ديگر، ميرزايي يک حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران شناسي عملي و چاپ مقاله هاي ايران شناختي، فيلمسازي مستند و سينمايي، مصور کردن کتاب هاي کودکان، مديريت يک کتابفروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس و تدريس در دانشگاه ها بخشي از کارهاي او است. او همچنين توانسته است نخستين موسسه غيرانتفاعي- غيردولتي ايران شناسي را تاسيس کند که هزينه و زحمت هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عکس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني کردن آنها صرف کرد، ولي چنان که بايد، شناخته و به کار گرفته نشد و با فرا رسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد. نادر ابراهيمي فعاليت حرفه يي خود را در زمينه ادبيات کودکان، با تاسيس «موسسه همگام با کودکان و نوجوانان»- با همکاري همسرش- در آن موسسه متمرکز کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط محمود موحدان  | 

    نگاهی به کتاب :قصه از کودکی "محمد" در شیراز آغاز می شود، زمانی که او در خلوت های شبانه ده ها شمع روشن می کرد و به اندیشیدن مشغول می شد. حاضر جوابی های محمد در عین خردسالیش، بزرگترها را عصبانی می کند. به تدریج که محمد بزرگتر می شود و مدارج علمی را گذرانده و در نهایت "ملّاصدرا" و "صدر المتالّهین" می شود، ما شاهدیم که میل ذهن او به پرواز تمام پنجره ها را در هم می شکند و شورشی علیه سنت های کهنه صورت می دهد و افق های بسیار عمیقی را کشف می کند که تا پیش از آن ناشناخته بود. امّا جامعۀ زمان ملّا صدرا، نمی توانست افکار بلند او را در خود هضم کند و هر چه ملّا بیشتر به اوج نزدیک می شد، جامعه او را بیش از پیش متهم می کرد.
"مردی در تبعید ابدی" اثری اثری مستدل و تاریخی و حاوی حقایق مستند محض نیست و قوۀ تخیل و داستان پردازی در سراسر آن نقش دارد. مثلاً نادر ابراهیمی در طول کتاب مناظرات شیرین فراوانی را با قوّۀ خیال خودش خلق می کند که از جمله می توان به مناظرۀ محمد و پدر در زمان کودکی، گفتگو های ملّا با شیخ بهایی، پند های شیخ بهایی به او، گفتگوی ملّا با دختر اصفهانی به جهت خواستگاری، مباحثات او و سایر طلّاب، مناظراتی در باب حرکت جوهری و تقدّم وجود بر ماهیت و معاد و وحدت وجود و شریعت و عبادت و... اشاره کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:16  توسط محمود موحدان  | 

«در نهایت همه یک روز خود کشی خواهند کرد،همه-بدون استثنا:دزد زده ها و دزدها،به دلیل اینکه دزدها همه چیز آنها را زده اند و برده اند:و دزدها به دلیل آنکه دیگر هیچکس باقی نمانده که در موضع دزدزده ها قرار بگیرد.بدیهی ست که گروه اول،اگر با تریاک خود کشی کند،گروه دوم آنقدر تریاک می کشد تا خود کشته شود.
من دیگر باور آن را ندارم که انسان،به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم،قیام کند.راه حل ها،تکیه گاهها و دستاویز ها همه مردابی هستند.آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست،بلکه ذات گنداب است.
تکثیر آمیبی فاحشگان،خیانتکاران ،آدمکشان قمار بازان،منحرفان،محتکران و رشوه گیران،آخرین پایگاه های زلزله زده رااز آخرین مدافعان سلامت و طهارت باز می گیرد،و این آخرین سربازان جبهه ی طهارت،خود،به خاطر بقا از جنس گنداب خواهد شد...من باور کرده ام که هر چه زودتر خود کشی کنم،کمتر مردابی خواهم شد...»
این چند خطی از سومین نامه اش برای من بود.روزنامه نویس جوانی بود که تازه «مدرسه ی ارتباطات »را تمام کرده بود و به گروه ما پیوسته بود و خبرهای کوتاه ورزشی تهیه می کرد.خوب تر از آن می نوشت که یک خبر نویس شتابزده باشد؛اما تازه آمده بود و دلش هم نمی خواست در قسمت ادبی روزنامه کار کند ،نقد کتاب یا فیلم یا تاتر بنویسد،و یا مقاله یی در باب مسائل اجتماعی .میگفت:«در قلمم،به جای جوهر سم ریخته اند....»
مرا ، ظاهرآ چندان مردابی نیافته بود که نتواند به حساب بیاورد؛و یا اگر یافته بود ،به هر حال ،دلش می خواست که حرف هایش را با یکی زده باشد و سند محکمی برای حرکت بعدی خود در اختیار بشریت گندابی شونده ی روزگارش گذاشته باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:32  توسط محمود موحدان  | 

"هليـــــــــــــــــا! بدان كه من به سوي تو باز نخواهم گشت. تو بيدار مينشيني تا انتظا رپشيماني بيافريند. بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد زيرا كه نفرين بي رياترين پيام آوردرماندگي است"  صفحه ۱۰       
 از  كتاب بار ديگر  شهري كه دوست ميداشتم

((نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.
ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او بوده است: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط محمود موحدان  | 
 

نادر ابراهیمیآن روز صبح آقا معلم نتوانست زود برخیزد . شب پیش تا صبح روی ورقه ها ص و غ گذاشته بود . شیطان ولگردانه و بیخیال وارد اتاق آقا معلم شد و جامه خاکستری رنگ معلم را پوشید و گفت : خب ! حالا دیگر من خود آقا معلم هستم .
شیطان در کلاس را باز کرد .مبصر برپا داد . همه برخاستند . شیطان حضور و غیاب کرد .شیطان موذیانه به همه نگاهی کرد وسپس به پسرک موسیاه اشاره ای کرد و گفت : تو آقا پسر فعل ترکیبی بدبخت بودن رادر هر سه زمان گذشته ، حال ساده و آینده  صرف کن !
 پسرک موسیاه آهسته برخاست . پسرک گفت: من بدبخت بودم ، توبدبخت بودی ، .........  . من بدبخت هستم ، تو بدبخت هستی ...... . و ساکت شد . شیطان لبخندی زد و گفت : ادامه بده . بدبخت بودن را ببر به زمان آینده .
پسرک گفت : نمی توانم . شیطان گفت : خیلی آسان است .پسرک جواب داد: نمی توانم . شیطان گفت : صفر . بنشین . حالا تو پسر جان . و اشاره کرد به دیگری . تو بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کن .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط محمود موحدان  | 
 

نادر ابراهيمي

 نادر ابراهيمي در چهاردهم فروردين 1315 در تهران متولد شده است . تحصيلات ابتدايي را در دارالفنون مي گذراند و سپس وارد دانشكده حقوق مي گردد ، اما پس از دو سال اين دانشكده را رها كرده و سرانجام در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس مي رسد .« خانه اي براي شب » اولين مجموعه داستان او است كه در سال 1341 منتشر مي گردد . او در ادامه به تاليف نزديك به يكصد اثر مي پردازد كه بيش از هرچيز پراكندگي را در آثارش نمايان مي سازند . ابراهيمي در دو كتاب « ابن مشغله » و « ابوالمشاغل » به شرح كامل حوادث و رويدادهاي زندگي اش پرداخته است تا خوانندگان كتابهايش را تا حدي از جستجو در زندگي گذشته خود بي نياز سازد . اما آنچه در اين ميان ممكن است مورد توجه قرار گيرد ، پيوستن او به يك سازمان سياسي در سيزده سالگي است كه تجربه زندان و بازجويي را براي او به ارمغان مي آورد . مساله اي كه شايد در شكل گيري باورهاي سياسي اين نويسنده ، كه غالب آثار او را نيز متاثر از خود ساخته اند ، نقشي اساسي بر عهده داشته باشد :


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:2  توسط محمود موحدان  | 
 

  

(‌چهل نامه كوتاه به همسرم ) واگويه هاي ابراهيمي ست با همسرش . چهل واگويه ها كه گاه در 4-5 سطر تمام مي شوند و گاه 4-5 صفحه هم كم مي آيد!
شكي نيست كه ابراهيمي عشق را در وجود همسرش به نظاره نشسته است و مي نويسد.بي تجربه از عشق نمي توان سخن گفت آن هم با دقت نظري كه ابراهيمي دارد .هيچ كتابي توان آموختن عشق را ندارد چنان كه هيچ معلمي ! كه به قول نزار قباني : عشق خود آموزگار است!
اين عشق در لا به لاي واژگان تمامي آثار ابراهيمي فرياد مي زند ، اما در اين كتاب شما با آن به صراحت و فارغ از داستان و فرم و پيرنگ برخورد مي كنيد و همين برجذابيت كار مي افزايد.
ابراهيمي صادقانه و پر شور از عشقش سخن مي گويد و گاه صراحتش با روحيه محافظه كار ايراني - كه بيان عشق را مايه شرمساري مي داند!!- تقابل مي يابد.اما به قول خودش - در كتاب يك عاشقانه آرام - :
من از بزرگترها به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم ، خجل نخواهم بود . به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟!...
اما قضيه به همين جا ختم نمي شود - هرچند ( همين جا ) هم كم جايي نيست ! - كه اين دلنوشته ها تنها قربان صدقه رفتنهايي شاعرانه نيستند، بلكه تخليل هايي زيبايند از عشق ، چالشهاي موجود در زندگي عاشقانه ، موانع عشق ورزي ، چگونگي از سر گذراندنشان و ...
به بيان ديگر اينها بيانيه هايي عاشقانه اند از طرف همه مجنون هاي دنيا براي همه ليلي ها ! وهمين بي زماني و بي مكاني - كه اصولا خصلت عشق است - ارزش كار را صد چندان مي كند .
از اين مجموعه نامه ها بسيار خوانده ام اما شايد تنها كتابي كه از لحاظ عمق و زيبايي با اين كتاب قابل مقايسه است نامه هاي كافكا به ميلنا ست . در باقي آثار - حتي منتخب نامه هاي جبران به ماري كه از آن خيلي انتظار داشتم - هيچگاه اين درخشش را نديدم كه البته شايد تقصير از ترجمه يا انتخابها باشد!  شاعرانه ها

آن روزها كه تازه تمرين خطاطي را شروع كرده بودم، حدود سال هاي شصت و سه – شصت و پنج، به هنگام نوشتن، در تنهايي – در فضايي كه بوي تلخ مركب ايراني در آن مي پيچيد و صداي سنتي قلم ني، تسكين دهنده ي خاطرم مي شد كه گرد ملالي چون غبار بسيار نرم بر كل آن نشسته بود – غالبا به ياد همسرم مي افتادم – كه او نيزهمچون من و شايد نه همچون من اما به شكلي، گهگاه و بيش از گهگاه، دلگرفتگي، قلبش را خاكستري رنگ مي كرد – و مي كوشيدم كه با جستجو به اميد رسيدن به ريشه ها گياه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن اين كه اين روينده بي پروا از چه چيز ها تغذيه مي كند، و شناختن شرايط رشد و دوامش آن را نه آن كه نابود كنم بل زير سلطه و در اختيار بگيرم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:36  توسط محمود موحدان  | 
 

      

۱
تصویر وطن
ترانه ی « تصویر وطن »
ترانه سرا : نادر ابراهیمی
آهنگساز و رهبر نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری

ای سلامم ، ای سرودم
ای نگهبان وجودم
ای غمم تو، شادی ام تو
مایه آزادی ام تو ...         ای وطن!
ای دلیل زنده بودن
ای سرودی صادقانه
ای دلیل زنده ماندن
جانپناهی جاودانه ...      ای وطن!
همچو رویش در بهاران
همچو جان در هر بدن
مثل بوی عطر گلها
مثل سبزی چمن ...       ای وطن!
مثل راز شعر حافظ
مثل آواز قناری
همچو یاد خوشترینها
همچو باران بهاری ...      ای وطن!
مثل غم در مرگ مادر
مثل كوهٍ غُصه هايی
مثل سربازان عاشق
قهرمان قصه هايی ...     ای وطن!
همچو آواز بلندی
از بلندیهای پاك
باغروری، با گذشتی
با وفایی همچو خاك ...    ای وطن!
                                  ای وطن!
                                  ای وطن!
 

 ۲

سفر به خاطر وطن
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس      چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها         چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم
                                                               خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم
                                                                رنج دوران برده ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن            چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های كویر        چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاك       خون دلها خورده ایم
                                                            خون دلها خورده ایم

 ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك           رنج دوران برده ایم
                                                              رنج دوران برده ایم

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:12  توسط محمود موحدان  | 

 

     

به احترام او بپاخيزيم وبراي سلامتيش دعا كنيم
نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده‌ای نیست. مردی که با گذشت پنج دهه از آغاز فعالیت‌های ادبی، فرهنگی، هنری و حتا ورزشی‌اش چنان کارنامه‌ی پر باری از خود به جا گذاشته است که تنها کار ساده‌ای که می‌توان برای‌اش انجام داد، سر تعظیم فرو آوردن در برابر اوست. پیرمرد این روزها بیمار است و در خانه بستری، با انبوه فیلم‌نامه‌ها، تحقیقات و داستان‌هایِ ناتمامی که فراموشی مجال کامل کردن‌شان را به وی نداد.
هلیا! فراموشی را بستاییم، چرا که ما را پس از مرگ نزدیک‌ترین دوست زنده نگه می‌دارد، و فراموشی را با دردناک‌ترین ِ نفرت‌ها بیامیزیم، زیرا انسان دوستان‌اش را فراموش می‌کند و رنگِ مهربانِ یک ره‌گذر را ... آن را هم فراموش می‌کند.
نادر ابراهیمی در دو کتاب «ابن مشغله» (جلد اول) و «ابوالمشاغل» (جلد دوم)، طرحی از زنده‌گی پرکارش را ترسیم می‌کند. او که زاده‌ی یک روز بهاریِ تهران در سال 1315 است، مشاغل زیادی را تجربه کرده است که در فهرست بلند آن از کارگری چاپ‌خانه، میرزایی حجره‌ی فرش و طراحی روی روسری تا مترجمی، فیلم‌سازی و تدریس در دانش‌گاه‌ها به چشم می‌خورد. گرچه ابراهیمی از سن 16 ساله‌گی نوشتن را آغاز کرد و در سن 27 ساله‌گی کتاب «خانه‌ای برای شب» را به عنوان نخستین اثر خود منتشر ساخت، اما فعالیت سیاسی‌اش را بسیار پیش از آن و در سن 13 ساله‌گی شروع کرده بود، به طوری‌که برخی از آثار وی در زندان رقم خورد. او که از دارالفنون دیپلم ادبی گرفته بود، به دلیل مبارزات سیاسی از دانش‌کده‌ی حقوق اخراج شد، اما سرانجام تحصیلات خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در مقطع لیسانس به پایان برد. تا کنون تعداد بی‌شماری کتاب شامل داستان‌های کوتاه و بلند، قصه‌ی کودک و نوجوان، فیلم‌نامه، نمایش‌نامه، ترجمه و پژوهش در زمینه‌های گوناگونی چون ادبیات کودکان و نوجوانان از او به چاپ رسیده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:3  توسط محمود موحدان  | 
 

     

مردی در تبعید ابدی/ نادر ابراهیمی/ روزبهان/ چاپ سوم 1383/ 265صفحه/ 1500تومان
موضوع: داستانی بر اساس زندگی ملّا صدرای شیرازی، صدرالمتالهین

نگاهی به کتاب
قصه از کودکی "محمد" در شیراز آغاز می شود، زمانی که او در خلوت های شبانه ده ها شمع روشن می کرد و به اندیشیدن مشغول می شد. حاضر جوابی های محمد در عین خردسالیش، بزرگترها را عصبانی می کند. به تدریج که محمد بزرگتر می شود و مدارج علمی را گذرانده و در نهایت "ملّاصدرا" و "صدر المتالّهین" می شود، ما شاهدیم که میل ذهن او به پرواز تمام پنجره ها را در هم می شکند و شورشی علیه سنت های کهنه صورت می دهد و افق های بسیار عمیقی را کشف می کند که تا پیش از آن ناشناخته بود. امّا جامعۀ زمان ملّا صدرا، نمی توانست افکار بلند او را در خود هضم کند و هر چه ملّا بیشتر به اوج نزدیک می شد، جامعه او را بیش از پیش متهم می کرد.
"مردی در تبعید ابدی" اثری اثری مستدل و تاریخی و حاوی حقایق مستند محض نیست و قوۀ تخیل و داستان پردازی در سراسر آن نقش دارد. مثلاً نادر ابراهیمی در طول کتاب مناظرات شیرین فراوانی را با قوّۀ خیال خودش خلق می کند که از جمله می توان به مناظرۀ محمد و پدر در زمان کودکی، گفتگو های ملّا با شیخ بهایی، پند های شیخ بهایی به او، گفتگوی ملّا با دختر اصفهانی به جهت خواستگاری، مباحثات او و سایر طلّاب، مناظراتی در باب حرکت جوهری و تقدّم وجود بر ماهیت و معاد و وحدت وجود و شریعت و عبادت و... اشاره کرد.

قسمتی از متن کتاب
"پس به آنجا می رسیم که زمین خداست، آسمان خداست، و انسان،خدا؛ زیرا همگی زادۀ ارادۀ مطلق خداوندند، و خداوند، به غیر خویش اراده نمی فرماید، زیرا هرچه اراده کند بیرونِ خویش، باز، نامتناهی بودنش، آن بیرون را به درون می آورد و درون و بیرون، بود و نبود، وجود و موجود را یکی می کند، و هر جزئی، کل است و نامتناهی؛ و در اجزا، به صورت فرق است، به معنا وحدت... "
ص193

پنجره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:58  توسط محمود موحدان  | 
 

     

مردی در تبعید ابدی/ نادر ابراهیمی/ روزبهان/ چاپ سوم 1383/ 265صفحه/ 1500تومان
موضوع: داستانی بر اساس زندگی ملّا صدرای شیرازی، صدرالمتالهین

نگاهی به کتاب
قصه از کودکی "محمد" در شیراز آغاز می شود، زمانی که او در خلوت های شبانه ده ها شمع روشن می کرد و به اندیشیدن مشغول می شد. حاضر جوابی های محمد در عین خردسالیش، بزرگترها را عصبانی می کند. به تدریج که محمد بزرگتر می شود و مدارج علمی را گذرانده و در نهایت "ملّاصدرا" و "صدر المتالّهین" می شود، ما شاهدیم که میل ذهن او به پرواز تمام پنجره ها را در هم می شکند و شورشی علیه سنت های کهنه صورت می دهد و افق های بسیار عمیقی را کشف می کند که تا پیش از آن ناشناخته بود. امّا جامعۀ زمان ملّا صدرا، نمی توانست افکار بلند او را در خود هضم کند و هر چه ملّا بیشتر به اوج نزدیک می شد، جامعه او را بیش از پیش متهم می کرد.
"مردی در تبعید ابدی" اثری اثری مستدل و تاریخی و حاوی حقایق مستند محض نیست و قوۀ تخیل و داستان پردازی در سراسر آن نقش دارد. مثلاً نادر ابراهیمی در طول کتاب مناظرات شیرین فراوانی را با قوّۀ خیال خودش خلق می کند که از جمله می توان به مناظرۀ محمد و پدر در زمان کودکی، گفتگو های ملّا با شیخ بهایی، پند های شیخ بهایی به او، گفتگوی ملّا با دختر اصفهانی به جهت خواستگاری، مباحثات او و سایر طلّاب، مناظراتی در باب حرکت جوهری و تقدّم وجود بر ماهیت و معاد و وحدت وجود و شریعت و عبادت و... اشاره کرد.

قسمتی از متن کتاب
"پس به آنجا می رسیم که زمین خداست، آسمان خداست، و انسان،خدا؛ زیرا همگی زادۀ ارادۀ مطلق خداوندند، و خداوند، به غیر خویش اراده نمی فرماید، زیرا هرچه اراده کند بیرونِ خویش، باز، نامتناهی بودنش، آن بیرون را به درون می آورد و درون و بیرون، بود و نبود، وجود و موجود را یکی می کند، و هر جزئی، کل است و نامتناهی؛ و در اجزا، به صورت فرق است، به معنا وحدت... "
ص193

پنجره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط محمود موحدان  | 
 

        


 ۱-خانه‌یی برای شب
 ۲-آرش در قلمرو تردید (یا: پاسخ‌ناپذیر)
 ۳-مصابا و رویای گاجرات
 ۴-بار دیگر شهری كه دوست مي‌داشتم
 ۵-هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا
 ۶-افسانه‌ی باران
 ۷-در سرزمین كوچك من   ‌ منتخب آثار
 ۸-تضادهای درونی
  ۹-انسان  - جنایت – احتمال
 ۱۰- مكان‌های عمومی
 ۱۱-رونوشتْ بدون اصل
 ۱۲-درحد توانستن   (شعرگونه)
 ۱۳-غزلداستان‌های سال بد
  ۱۴-ابن مشغله   (زندگینامه، جلد اول)
  ۱۵-ابوالمشاغل   (زندگینامه، جلد دوم)
 ۱۶فردا شكل امروز نیست
 ۱۷-براعَتِ استهلال   (از مجموعه‌ی ”ساختار و مبانی ادبیات داستانی”)
  ۱۸-مقدمه‌یی بر فارسي‌نویسی برای كودكان
  ۱۹-مقدمه‌یی بر مصورسازی كتاب‌های كودكان
  ۲۰-مقدمه‌یی بر مراحل خلق و تولید ادبیات كودكان
  ۲۱-مقدمه‌یی بر آرایش و پیرایش كتاب‌های كودكان
 ۲۲-دور ایران در شش ساعت (گزارش دومين نمايشگاه ايرانگردي در سال ١٣۷١) 
  ۲۳-چهل ‌نامه‌ی كوتاه به همسرم
 ۲۴-آتشْ بدون دود  (داستان بلند هفت جلدی؛ دریافت جایزه به‌عنوان نويسنده برگزیده‌ی ٢٠ سال پس از انقلاب)
 ۲۵-با سرودخوان جنگ، در خطه‌ی نام و ننگ
 ۲۶-یك صعود باورنكردنی
 ۲۷-تكثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ
 ۲۸-مردی در تبعید ابدی  (براساس زندگی ملاصدرا)
 ۲۹-حكایت آن اژدها
۳۰-بر جاده‌های آبیِ سرخ  (داستان بلند ١٠ جلدی، براساس زندگی میرمَهنای دوغابی)
 ۳۱-صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها  (بخشی از ”تاریخ تحلیلی پنج‌هزار سال ادبیات داستانی ایران” )
۳۲-یك عاشقانه‌ی آرام
 ۳۳-سه دیدار با مردی كه از فراسوی باور ما می‌آمد  (داستان بلند سه جلدی، براساس زندگی امام خمینی (ره) عارف، فیلسوف، سیاستمدار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران)
 ۳۴-طراحی حیوانات  (طرح‌های كوثر احمدی، با گفتاری تحلیلی در باب مفاهیم و تعاریف ”طرح” در هنرها)
 ۳۵-الف‌با  (تحلیل فلسفی ۵٠ طرح از علي‌اكبر صادقي‌ـ نقاش)
 ۳۶-مویه كن سرزمین محبوب  (ترجمه با همكاری فریدون سالك)
 ۳۷-پیشگفتار ”كوچه‌های كوتاه” (مجموعه‌ی قصه‌های كوتاه گروهی از شاگردان نادر ابراهیمی ـ دانش‌پژوهان نخستین دوره‌ی آموزشی ”ساختار و مبانی ادبیات داستانی”، با پیشگفتاری از نادر ابراهیمی)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط محمود موحدان  | 
 

      


1- كلاغ‌ها  (جایزه‌ی اول فستیوال كتاب‌های كودكان توكیو ژاپن، جایزه‌ی اول - سیب طلایی - براتیسلاوا، جایزه‌ی اول تعلیم و تربیت از یونسكو)
 ٢- سنجاب ها
 ٣- دور از خانه
 (قصه برگزیده‌ی آسیا، از سوی "سازمان جهانی یونسكو" ) (كتاب برگزیده شورای كتاب كودك در سال ١٣٤۷)
۴- قصه‌ی گل‌های قالی
۵- پهلوان پهلوانان؛ پوریای ولی  (كتاب برگزیده از سوی "آكادمی المپیك" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤، جایزه‌ی بزرگ جشنواره‌ی كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن ١٩۷٨)
٦- باران - آفتاب و قصه‌ی كاشی
۷- بزی كه گم شد
۸- من راه خانه‌ام را بلد نیستم
٩- سفرهای دورودراز هامی و كامی در وطن
١٠- پدر چرا توی خانه مانده است  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١١- جای او خالی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٢- نیروی هوایی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٣- سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۴- برادرت را صدا كن  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۵- برادر من مجاهد، برادر من فدایی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٦- جَنگ بزرگ از مدرسه‌ی امیریان  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۷- نامه‌ی فاطمه، پاسخِ‌نامه‌ی فاطمه  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۸- مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
١٩- روزی كه فریادم را همسایه‌ها شنیدند  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
٢٠- آدم وقتی حرف می‌زند چه شكلی می‌شود  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
٢١- درخت قصه ـ قُمری‌های قصه  (جایزه‌ی كتاب برگزیده ازسوی هیات داوران بزرگسال كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان، جایزه‌ی كتاب برگزیده ازسوی هیات داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسی در تركمنستان)
٢٢- عبدالرزاق پهلوان  (كتاب برگزیده از سوی "آكادمی المپیك" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤)
٢٣- آن‌كه خیال بافت و آن‌كه عمل كرد
٢۴- حكایت كاسه‌ی آب خنك  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢۵- حكایت دو درخت خرما  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢٦- آن شب كه تا سحر  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢۷- قلب كوچكم را به چه كسی هدیه بدهم؟  (دیپلم افتخار نخستین نمایشگاه بین المللی تصویرگران كتاب كودك ١٣۷٢)
٢۸- مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٢٩- داستان سنگ و فلز و‌ آهن  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٠- با من آشنا شو، با من دوست شو (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣١- هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نیستم  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٢- راستی اگر نبودم  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٣- كمیاب و قیمتی اما...  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۴- مدرسه‌ی بزرگتری هم وجود دارد  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۵- گل‌آباد دیروز؛ گل‌آباد امروز  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٦- گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۷- فرهنگ فراورده‌های فلزی ایران  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۸- هفت آموزگار مهربان  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٩- ما مسلمانان این آب و خاكیم (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)دریافت جایزه نخست آسیایی تصویرگران كتاب كودك ١٣۷٠)
۴٠- قصه‌ی سار و سیب
۴١- قصه‌ی موش خودنما و شتر باصفا
۴٢- با من بخوان تا یاد بگیری
۴٣- حالا دیگر مي‌خواهم فكر كنم
۴۴- قصه‌ی قالیچه‌های شیری
۴۵- همه‌ی گربه‌های من (١ و٢)
۴٦- دیدار با آرزو
۴۷- از پنجره نگاه كن  (ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 ۴۸- دوست؛ كسی است كه آدم را دوست دارد  (ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 ۴٩- آدم آهنی  (كتاب برگزیده سال ١٣٥١ از سوی شورای كتاب كودك، ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 
http://naderebrahimi.info/bookkid.htm

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:37  توسط محمود موحدان  | 
 

    


نادرابراهيمي درسال 1315 درتهران متولدشد . تحصيلات ابتدايي ومتوسطه رادرشهرها ي گرگان ، مشهدوتهران گذراندوسرانجام به دانشكده حقوق تهران راه يافت ولي پس ازمدتي آن رارهاكرد. سپس ازدانشكده ادبيات دررشته ادبيات انگليسي فارغ التحصيل شد. ابراهيمي از12سالگي شروع به كار كرد. درحوزه هاي مختلف هنروادبيات وازجمله درزمينه ادبيات كودك فعاليت داشته وهم اكنون مديرانتشارات همگام باكودكان است وكتاب هاي متعددي را براي كودكان تأليف كرده است وي مدتي نيزباكانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان همكاري نزديك داشته است .برخي آثار وي براي كودكان عبارتنداز: دورازخانه (1346) كلاغ (1348) سنجاب (1349) بزي كه گم شد(1350) عبدالرزاق پهلوان (1351) قصه هاي گل قالي (1352) بران آفتاب وقصه كاشي (1353) درسرزمين كوچك من (1355) سفرهاي دورودراز حامي وكامي در16جلد (1356) انقلاب به ماچه داد؟ (1359) وآتش بدون دود )1359)
((نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.
ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او بوده است: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و ...
در تمام سال‌های پركار و بی‌كار یا وقت‌هایی كه در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان ” خانه‌یی برای شب” به‌چاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده است.
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه‌ی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولی چنان‌كه باید، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.
او فعالیت حرفه‌یی خود را در زمینه‌ی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسه‌ی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیده‌ی آسیا” و ”ناشر برگزیده‌ی نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.
ابراهیمی در زمینه‌ی ادبیات كودكان، جایزه‌ی نخست براتیلاوا، جایزه‌ی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزه‌ی كتاب برگزیده‌ی سال ایران و چندین جایزه‌ی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده‌ی برگزیده‌ی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی ”آتش بدون دود” به‌دست آورده است.
نادر ابراهیمی در زندگی پرفرازونشیب خود، جایگاه خاصی برای ورزش نگهداشته است. او رشته‌های مختلف ورزشی را تجربه كرده، یكی از قدیم‌ترین گروه‌های كوهنوردی به‌نام ”اَبَرمرد” را بنیان نهاده و در توسعه‌ی كوهنوردی و اخلاق كوهنوردی، تاثیرگذار بوده است.
نادر ابراهیمی در حال حاضر كه ۷٠ سال دارد، به علت بیماری در منزل استراحت می كند، بیماری اش آرام آرام در حال بهبود است. امید كه بتواند انبوه كارهای ناتمامش را كه شامل تحقیقات، داستانهای بلند و كوتاه و فیلمنامه می شود، به پایان برساند.

ابوالمشاغل» نادرابراهيمي پس از 20 سال تجديد چاپ مي‌شود.
در اثر يادشده نادرابراهيمي ضمن شرح وقايع زندگي‌اش، درباره‌ي فعاليت‌هاي گوناگون خود و شغل‌هايي كه مدتي به آن‌ها اشتغال داشته است، از جمله كمك‌كارگري تعميرگاه سياردرتركمن‌صحرا، كارگري چاپ‌خانه، حساب‌داري و تحويل‌داري بانك، صفحه‌بندي روزنامه، مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره‌ي فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصوركردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... صحبت كرده است.
«ابوالمشاغل» كه چاپ اول آن به سال 1365 بازمي‌گردد، توسط نشرروزبهان به چاپ دوم مي‌رسد.
همچنين چاپ ششم «مصابا و روياي گاجرات» تا نمايشگاه كتاب امسال با افزودن عكس‌ها و نقاشي‌هايي از اين نويسنده منتشر مي‌شود.
اين مجموعه شامل 14 داستان كوتاه است.
علاوه بر اين آثار، پنج جلد «بر جاده‌هاي آبي سرخ» هم احتمالا تا نمايشگاه كتاب منتشر مي‌شود.
نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است و از آثار او مي‌توان به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه‌ي باران»، «در سرزمين كوچك من»‌ (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابن مشغله» (زندگي‌نامه، جلد اول)، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه، جلد دوم)، «فردا مشكل امروز نيست» اشاره كرد.
ايسنا

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:25  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا