كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

صد سال تنهایی مشهور ترین و به عقیده ی بسیاری بهترین کتاب نویسنده ی مشهور کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است ، هم چنین او برای این کتاب موفق به دریافت جایزه ی ادبی نوبل در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو شد .به اعتقاد بسیاری او در این کتاب سبک  « رئالیسم جادویی » را ابداع کرده است . داستانی که در آن همه ی فضاها  و شخصیت ها واقعی و حتی گاهی حقیقی هستند ، اما ماجرای داستان مطابق روابط علّی و معلولی شناخته شده ی دنیای ما پیش نمی روند . در بسیاری از فرازهای داستان با یک جادوی انکار ناشدنی مواجهیم که نقش کلیدی در پیش بُرد داستان دارد . صادقانه بگویم : تصور می کنم اگر این « جادو » نبود در بسیاری از فراز ها « قصه » حرفی برای زدن ندارد . به بیان واضح تر این که  : تصور می کنم این « جادوگری » ست که داستان را نجات داده است . لحظه ای تصور کنید اگر از متن ماجرا عنصر جادو را حذف کنیم چه اتفاقی می افتد ؟ در آن صورت با یک داستان عادی و کُند ، و در بهترین حالت یک « درام » معمولی طرف هستیم . در آن صورت شاید تنها نقطه ی اتکای داستان فقط ماجرای سرهنگ و جنگ های داخلی کلمبیا باشند که محتوای کافی برای « قصه » شدن دارند .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 17:59  توسط محمود موحدان  | 

مارکز کلمبیایی متولد مارس ۱۹۲۷ بود که در رشته‌ی حقوق به تحصیل پرداخت. پیش از روی آوردن به داستان‌نویسی، در عرصه‌ی روزنامه‌نگاری فعالیت داشت. او به عنوان خبرنگار و دبیر با روزنامه‌های محلی ال هرالدو و ال یونیورسال همکاری داشت تا این‌که اولین رمانش را در سال ۱۹۵۰ به چاپ رساند. پس از عضویت در انجمن نویسندگان و روزنامه ‌نگاران بارن کوییلا به عنوان خبرنگار فرامرزی در کشورهای ایتالیا، فرانسه، هند، اسپانیا و آمریکا مشغول به کار شد. مارکز به نوشتن و چاپ داستان‌هایش می‌پرداخت تا این‌که در سال ۱۹۶۷ اثر ماندگار صد سال تنهایی را به نگارش درآورد و رؤیای ۱۸سالگی‌اش به حقیقت پیوست. او با نوشتن رمانی الهام‌ گرفته از خانه‌ی پدربزرگش، شاهکاری ادبی را به کتاب‌ دوستان هدیه کرد که شهرتی بین‌المللی را نیز برای خالقش به ارمغان آورد. مارکز موفق شد جایزه‌ Romulo Gallegos را در سال ۱۹۷۲ به دست آورد و بسیار مورد توجه منتقدان ادبی قرار گیرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 17:55  توسط محمود موحدان  | 

زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح می آمد. نویسنده: گابریل گارسیا مارکز .مترجم: نیکتا

 تیموری .انتشارات: تهران: آریانبان، 1384.  تعدادصفحه 160ص.قیمت1450 تومان

کتاب شامل 12 داستان کوتاه است و نام اصلی کتاب از روی نام یکی از همین داستانها که شاید

 بتوان گفت تنها داستان خوب و قابل درک کتاب است گرفته شده. اشکال از زبان نویسنده باشد یا

 مشکل را به گردن ترجمه ی بد این اثر بیندازیم، این کتاب، مجموعه داستان خوش خوانی به

 نظر نمیرسد.

داستان "زنی که هر روز، راس ساعت 6 صبح می آمد" داستان زنی است که یک روز صبح

 طبق عادت هر روزه اش به رستوران "خوزه" می رود ولی در این روز خاص چیزی در

 رفتار زن تغییر کرده است که ناشی از اتفاقات شب گذشته است. زن اصرار دارد خوزه به یاد

 بیاورد که وی پیش از ساعت 6 صبح وارد رستوران شده، در حالی که خوزه مطمئن است

 مطابق هر روز زن راس ساعت 6 به رستوران آمده است. در طی داستان متوجه میشویم قتلی

 توسط زن صورت گرفته است و این زمان بندی ورود به رستوران به نوعی میتواند زن را از

 ارتکاب آن قتل تبرئه سازد.مثل این میماند که اکثر داستانهای این مجموعه از زبان ارواح گفته

 میشود، در واقع از زبان آدمهایی که مرده اند ولی خودشان این مرگ را باور ندارند. هنوز

 محیط اطراف را درک میکنند، حرفها را میشنوند و نسبت به همه ی اتفاقات و گفته ها واکنش

 نشان میدهند و باور دارند دیده میشوند و هنوز زنده اند.  پرشین بلاگ

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 16:14  توسط محمود موحدان  | 

اسدالله امرایی در بخشی از مقدمه‌ی این کتاب نوشته است: «لازم می‌دانم اشاره کنم که این ترجمه، نخستین ترجمه از این اثر نیست. شاید قابل‌اعتنا‌ترین ترجمه‌ای که از آن منتشر شده، به قلم حسین مهری باشد. مترجمان دیگری هم طبع خود را با این کتاب آزموده‌اند، محمد فیروزبخت و مرحوم شاهرخ فرزاد از آن جمله‌اند. تلاش کرده‌ام تا حد امکان هم به متن وفادار بمانم، هم به سبک و از همه‌ی قابلیت‌های زبان فارسی برای رساندن مطلب بهره ببرم.»

این کتاب از آثار مشهور مارکز است که نوشتن آن نزدیک به ۷ سال طول ‌کشید. طرح نگارش این رمان زمانی در ذهن مارکز شکل گرفت که یک دیکتاتور (پرث خیمه‌نز) بعد از هشت ‌سال حکومت، کشور را ترک می‌کنداین کتاب در کنار «صد سال تنهایی» و «عشق در سال‌های وبا» از مهمترین آثار مارکز محسوب می‌شوند این رمان در سال‌های قبل با عنوان «پاییز پدر سالار» چندین بار به زبان فارسی برگردانده شده که اولین آن توسط «حسین مهری» در سال‌های پیش از انقلاب صورت گرفته است. همچنین ترجمه دیگری از این اثر توسط کیومرث پارسای انجام شده است که هم اکنون در بازار موجود است.

 «خزان خودکامه»با ترجمه‌ی اسدالله امرایی در ۲۹۶ صفحه، شمارگان ۱۱۰۰ نسخه و قیمت ۱۲ هزار تومان از سوی نشر ثالث منتشر شده است.

كتاب خزان خودكامه (پاييز پدرسالار)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 12:4  توسط محمود موحدان  | 

 
شهري قديمي، ملالت بار و غبار گرفته در آمريكاي جنوبي روزي شاهد خودكشي يك عكاس محلي مي شود. دكتر خوونال اروبينو به بالين مرده، دوست قديمي و يار شطرنج بازي هاي عصر خود مي آيد، تلخ دوستي شان را به ياد مي آورد. نامه اي خطاب به او در خانه پيدا مي شود، يادداشت ده صفحه اي را مي خواند و منگ از اينكه تمام اين چهل سال نمي دانسته دوست اش معشوقه اي از طبقه ي پايين دارد. به ديدار زن مي رود. براي مراسم تدفين آماده مي شود و همزمان جشني كه به افتخار او در همان روز بر پا است. عصر وقتي سعي مي كند طوطي سخن گويش را بگيرد، از نردبان مي افتد و مي ميرد. وقتي مي ميرد، نمي داند كه زندگي خودش چه پر ماجرا بوده است. ماركز براي ما تعريف مي كند، با جزئيات كامل همه چيز را براي ما بازگو مي كند و مي گذارد براي يك عشق قديمي غمگين باشيم.
كتاب حلقه اي است، يك حلقه ي ماجرا را كه مي خواني، حلقه باز مي شود و با ماجرايي بزرگ تر، تكان دهنده تر، زيبا تر و غمگين تر رو در رو مي شوي. شخصيت هاي اصلي رمان هر كدام داستان خود را تعريف مي كنند و در كنار داستان خويش با داستان شخصيت ديگر داستان رو در رو مي شويم، شخصيت ديگر راوي مي شود و داستان پيش مي رود تا همه چيز شكل بگيرد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 16:11  توسط محمود موحدان  | 

چندي پيش روزنامه‌اي از من خواست بگويم كه آيا معتقدم رمان دچار بحران شده است. من پاسخي ندادم چون عبارت "بحران رمان" در نظرم بسيار منفور آمد. آهنگ آن مرا تنها ياد رمان‌هاي بدي انداخت كه مرده‌اند، هفت كفن پوسانده‌اند و سرنوشت‌شان برايم بي‌تفاوت است. احتمالا فكر كردم كه استدلال زيادي درباره رمان، چه معني دارد. اگر رمان‌نويس هستيم يا بوده‌ايم شايد بهتر آن باشد بكوشيم رمان بنويسيم و هرگاه زنده نبودند توي كشو خاك‌شان كنيم. بعد صد سال تنهايي گابريل گارسيا ماركز، اهل كلمبيا و ساكن اسپانيا، را خواندم (نشر فلترنيلي در ايتاليا اين كتاب را منتشر كرده است). مدت‌ها بود تا اين حد عميقا تحت تاثير آن‌چه مي‌خواندم قرار نگرفته بودم. اگر اين حقيقت داشته باشد - چنان كه مي‌گويند - كه رمان مرده يا خود را براي مردن آماده مي‌كند، پس درود بفرستيم به آخرين رمان‌هايي كه آمده‌اند تا دنيا را شاد كنند.
درباره صد سال تنهايي در ايتاليا و خارج زياد نوشته و گفته شده است. اما من به قدري آن را دوست دارم كه مي‌ترسم حق مطلب ادا نشده باشد، كتاب كم خوانده شود و خلاصه در ميان هزار و يك رمان تازه ديگر كه منتشر مي‌شوند و دوره‌مان كرده‌اند، گم شود. اين واقعيت كه هميشه رمان‌هاي تازه زيادي درمي‌آيند، به هيچ عنوان دليل نمي‌شود كه رمان زنده است. حتي اگر - به حق - بينديشيم كه گونه خرگوش‌ها رو به انقراض است، تا سال‌هاي سال باز شاهد خرگوش‌هاي رنگ‌پريده و بي‌رمقي خواهيم بود كه در چمنزارها در حال جفت‌گيري هستند و دنبال هم مي‌كنند. خرگوش‌هايي كه دنيا را برداشته‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 16:33  توسط محمود موحدان  | 

 یادداشت های روز تنهایی مجموعه پراکنده ای از نوشته ها خاطرات و مقالات گابریل گارسیا مارکز است که با نامه خداحافظی ـ شعر واره ای از مارکز ـ به فارسی ترجمه شده است .مقالات این مجموعه بین سال های 1990الی 2000میلادی در جراید مختلف انتشار یافته است .کشتی شکسته در خشکی نوشته ای است که در ان سرگذشت کودکی به نام الیان بازگو می شود .او به خاطر فرار غیر قانونی به امریکا دچار افسردگی شدید شده است .مارکز در این نوشته با رد فرهنگ امریکایی خاطر نشان می کند :کشتی شکستگی واقعی الیان نه در دریای ازاد بلکه در زمانی روی داد که پا به خاک امریکا گذاشت .
*بخشی از کتاب::اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای بپندارد، و اگر چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد، به یقین حرفی در مورد آن چه بدان ها می اندیشم بر زبان نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهم کرد پیرامون حرف هایی که می بایست بگویم.
ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای آن چه می ارزند، ولی خواهم سنجید آنان را برای معنایی که می دهند.
کم می خوابم اما رویای فراوان دارم. می دانم برای هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم شصت ثانیه روشنایی از دست می دهیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:46  توسط محمود موحدان  | 

 زیباترین غریق جهان
در روستا تختی پیدا نکردند که او را رویش بخوابانند؛ و میزی پیدا نشد که در مراسم شب زنده داری تاب سنگینی او را داشته باشد نه شلوار مهمانی بلند قد ترین مرد اندازه‌اش بود، نه پیراهن‌های روز تعطیل چاق ترین مرد و نه کفش‌های مردی که پایش از همه بزرگتر بود. زن‌ها که مسحور بزرگی و زیبایی او شده بودند، تصمیم گرفتند از پارچه یک بادبان بزرگ برایش شلوار بدوزند و با پیراهن کتان عروسی یکی از زن‌ها پیراهن درست کنند تا هنگام مرگ نیز وقار‌ش حفظ شود. زن‌ها که حلقه‌وار پیرامون مرده نشسته بودند و سرگرم خیاطی بودند و وسایل دوخت و دوز‌شان را در دو سوی مرده ریخته بودند حس کردند که هیچ شبی مثل آن شب باد آن طور پیاپی نوزیده و دریا آن قدر نا آرام نبوده است و پیش خود نتیجه گرفتند که تغییر ایجاد شده ارتباطی با مرده دارد. فکر کردند که اگر آن مرد با شکوه در روستا‌یشان زندگی کرده بود، خانه‌اش بزرگترین در و بلند ترین سقف و محکم ترین کفپوش را داشت؛ تختخوابش از چارچوب دهانه کشتی و مهره‌های آهنی درست شده بود و همسرش از همه زن‌ها خوشبخت تر بود. فکر کردند که مرد چنان نفوذی داشته که کافی بوده ماهی‌های دریا را صدا بزند تا هر چه ماهی می‌خواسته به چنگ بیاورد. روی زمین خود چنان کار می‌کرده که از دل سنگ‌ها چشمه‌ها می‌جوشیده و روی صخره‌ها گل می‌روییده. پیش خود او را با مرد‌هایشان مقایسه کردند و فکر کردند که کارهایی که آنها در سراسر عمر کرده‌اند به پای کار یک شب او نمی‌رسد و دست آخر آن‌ها را که در نظرشان از همه مردها ضعیف‌تر، حقیر‌تر و بیکاره‌تر بودند از دل بیرون راندند. غرق این خیال‌ها  که بودند پیر‌ترین زن، که چون پیر‌ترین زن بود مرد غریق را بیشتر از سر دلسوزی نگاه کرده بود تا از سر احساسات، آه کشید و گفت: " صورتش به کسی به اسم استبان رفته است ...

 دانلود زیباترین غریق جهان گابریل گارسیا مارکز با حجم 100 کیلو بایت


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 17:0  توسط محمود موحدان  | 

 نخ نازکي دور يک استوانه
گابريل گارسيا مارکز، گابو، وقتي در فستيوالي از يک ايراني مي شنود که «گزارش يک مرگ» در ايران ترجمه شده و ايراني ها از آن استقبال کرده اند، خوشحال مي شود. با صميميت و خرسندي درخواست مي کند يک جلد از کتاب را برايش بفرستند. گزارش يک مرگ چند وقت بعد از آن ديدار با امضاي ليلي گلستان به دست مارکز مي رسد. اينها را خانم گلستان در يک عصر تابستاني تعريف مي کند که چطور کتاب را خوانده، مجذوبش شده و آن را ترجمه کرده و بعد گابوي صميمي بدون اينکه اسير بزرگي اش در عالم داستان نويسي بشود و بدون اينکه اشاره يي به کپي رايت بکند، خوشحال مي شود و کتاب را مي خواهد. «گزارش يک مرگ» داستان شگفتي است. فرق نمي کند مترجم آن باشيد يا خواننده اش، از خواندن اتفاقات عجيب آن شگفت زده مي شويد. رفتار آشناي شخصيت هاي داستان رويتان اثر مي گذارد و همين ها کتاب لاغر مارکز را منحصر به فرد مي کند. گزارش يک مرگ از دهه 60 تا به حال با ترجمه ليلي گلستان بارها منتشر شده و بهار امسال نشر ماهي آن را با کمي اصلاح دوباره به مخاطبان ادبيات داستاني عرضه کرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:15  توسط محمود موحدان  | 

 سرانجام زمانی در توده ای از برگ های زرد شده ی پاییززندگی اش دريافت محکوم بوده زندگی را در چهره ای بشناسد که غيرِ واقعی بوده است و هرگز پی نبرد که زندگی قابل زندگی همانی است که از سوی ديگرش ديده می شد، نه از طرفی که او می دید .» پاییز پدر سالار
پاییز پدرسالار » از آثار درخشان ماركز است كه نوشتن آن هفت‌سال طول می‌كشد. اين رمان با ترجمه محمدرضا راهور از سوي انتشارات روزگار روانه بازار كتاب شده است. طرح نگارش رمان « پاییز پدر سالار » زمانی در ذهن ماركز شكل می‌گیرد كه يك دیكتاتور بعد از هشت‌سال حكومت، كشور را ترك می‌كند. زمانی كه هواپیمای "پرث خیمه نث" بر آسمان دیده می‌شود و رادیو فرار دیكتاتور را اعلام می‌كند، مردم شادی را شروع می كنند و به سراغ زندان‌ها می ‌روند تا زندانیان را آزاد كنند. اما ماركز به طرف قصر ریاست ‌جمهوری مي‌رود و با پیشخدمت دیكتاتور به صحبت مي‌نشيند. از همين زمان در ذهنش نگارش رمانی شكل می‌گیرد كه می‌خواهد در آن تكلیف خود را با دیكتاتورها روشن كند. به گفته ماركز دیكتاتورها تنها اسطوره ‌های كشورهای امریكای‌ لاتین هستند.
در « پاییز پدر سالار » ماركز تلاش كرده تا با نمايش «تنهایی» كه قدرت با خود به دنبال می آورد، خواننده را تحت‌تاثیر قرار دهد ؛ زيرا انسان بدون علم به تبعات قدرت، دنبالش می‌رود و به تعبیر ماكز قدرت فساد می‌آورد و قدرت‌مطلق به معناي فساد مطلق است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:58  توسط محمود موحدان  | 

 زمينه هاى روايت هاى ماركز و انسان هايى كه در اين روايت ها زيستى همراه تلاش اضطراب، خيانت، عشق، انتظار، مرگ و ... دارند كاملاً عينى و محسوس است، يكى از اين دلايل مى تواند «روزنامه نگار» بودن ماركز در برخى دوران ها باشد، ماركز به همه جا سرك مى كشيد از اخبار ريز و درشت اطراف بى دقت نمى گذشت و در تمام آنها غور مى كرد
«من به كارهاى مورد علاقه ام مى پرداختم و خيلى خوب مى دانستم چه مى كنم، با فروتنى اعلام مى كنم آزاده ترين مرد روى زمين هستم و به هيچ كس تعهدى ندارم. اين را مديون تلاش هايى هستم كه در طول زندگى انجام داده ام. تنها خواسته ام داستان نويسى بوده و هست، اگر به ملاقات دوستانم بروم بدون ترديد برايشان داستانى تعريف مى  كنم.» اين سخنان گابريل گارسيا ماركز است. به راستى او در چه فضايى زيسته و نوشته است. در قاره اى پر از اضطراب و وحشت، پر از حركت هاى چريكى و رعب آور كه پيش از آن كه دنيايى آرام و روشن بيافريند، دنياى خيالى و ذهنى انسان هايى كه با رؤيا مى زيند را به هم ريخته و هستى آنها را آشفته مى كند. قاره دلهره «آمريكاى لاتين». اين قاره كه در فرايند فكرى و ايدئولوژيكش در اكثر مواقع با بخش شمالى آن در چالش و درگيرى به سر مى برد، جريان هاى مختلفى را به خود ديده است. شيلى و چهره اى به نام «پينوشه»، بوليوى و درگيرى هاى داخلى كه موجب كشته شدن ديگر دوست او «چه گوارا» شد. كوبا وفيدل كاسترو دوست هميشگى ماركز، ساندينيست ها و سوموزيست ها در نيكاراگوئه، چريك هاى «مراه درخشان» در پرو و درگيرى هاى داخلى بسيارى از كشورهاى آمريكايى لاتين، جهانى است كه ماركز در آن زندگى مى كند. گابريل گارسيا ماركز گرچه در تمام اين كشورها زيست نداشته اما در واقع برآيندى از اين وقايع و رويدادهاست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:40  توسط محمود موحدان  | 

توفان برگ را كه اولين كتابم است بيش از همه نوشته هايم دوست دارم. به گمانم بسياري از كارهايي كه بعد از توفان برگ نوشتم از آن مايه گرفته اند. خود انگيخته ترين كار من است و نوشتن اش برايم از همه سخت تر. تجربه نويسندگي ام در آن زمان از هميشه كمتر بود يعني از ترفندهاي پليد نويسندگي كمتر خبر داشتم. كتابي ناشيانه و شكننده اما در نهايت خودجوشي است و نوعي صميميت خام دارد كه كتاب هاي ديگرم از آن بويي نبرده اند. دقيقا مي دانم كه چطور توفان برگ از گوشه جگرم كنده شد و بر كاغذ نشست كارهاي ديگرم را پخته ام و خوب فلفل و نمك شان زده ام (ماركز)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:18  توسط محمود موحدان  | 

  بدون شک مهمترین خویشاوند گارسیا مارکز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادری او ست . پدربزرگش سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز مِجیا ، کهنه سرباز میانه‌رو جنگهای هزار روزه کلمبیا بود . در «آراکاتاکا »، سرزمینِ موز کارایبیها و در روستایی که به وسیله خودش به پا شده بود ، زندگی می‌کرد .
سرهنگ در شهر ، چیزی در حد و قواره‌های یک قهرمان بود . ‌از جمله نکاتی که در مورد او همه جا گفته می شد این بود که او در واقعة‌ معروف به «کشتار موز» از سکوت خودداری کرد ، و در سال ۱۹۲۹ شکایتی را از آن کشتار وحشتناک به کنگره تحویل داد .
سرهنگ علاوه بر اینکه مردی بسیار پیچیده و جذاب بود ، داستانگوی بسیار قهاری نیز بود و قصه‌هایش از زندگی پرغوغایش خبر می‌داد ‏ - وقتی جوانتر بود مردی را در دوئل کشته بود و همه جا گفته می‌شد که او پدر چیزی بیشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از کارهای زمان جنگش به عنوان« تجربیات تقریبا شیرین » یاد می‌کرد – چیزی مثل ماجراجویی جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابریل کوچک را از روی دایراه ا‌لمعارف تعلیم می‌داد، سالی یکبار او را به سیرک می‌برد ، و نخستین کسی بود که به نوه بزرگش« یخ» را معرفی کرد، - معجزه‌ای که در انبار شرکت UFC یافته شده بود! ـ همیشه به نوه بزرگش می‌گفت که چیزی بزرگتر از بار کشتن یک انسان بر دوش سنگینی ندارد ، درسی که بعدها گارسیا آن را در دهان شخصیتهایش گذاشت .
مادربزرگش ترانکیویلینا ایگیواران کوتس بود ، و بر روی گارسیا مارکز خردسال ، از شوهرش کم تاثیرتر نبود . ذهن این زن به شکل غریبی از باورهای محلی و خرافات انباشته شده بود . خواهران بیشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصه‌های ارواح و بدشگونیها، ‌پیشگویها و فالهای بد لبریز کرده بودند ، یعنی همة آن چیزهایی که شوهرش آنها را با سرسختی توسط نادیده می‌انگاشت ، سرهنگ یکبار به گابریل جوان گفته بود :« به این چیزها گوش نکن ! اینها باورهای زنانه است » با این وجود گابریل هنوز گوش می‌داد . تنها کار بی‌همتا برای مادربزرگش گفتن همین قصه‌‌ها بود . مهم نبود که حرفهایش چقدر به دور از واقعیت و غیر محتمل بود ، چرا که همیشه آنها را به مانند حقایقی انکارناپذیر تعریف می‌کرد . هر چند که سبک آنها همیشه یک شکل بود ، خشک و تخت . قصه‌هایی که سالها بعد ، نوه‌اش آنها را برای رمانهای بزرگش اقتباس کرد .
والدین گارسیا مارکز، کم و بیش در سالهای ابتدای زندگی‌اش غریبه‌ایی بیش نبودند ، مادرش ، لوسیا سانتیاگا مارکز ایگورانا یکی از دو فرزندی بود که از سرهنگ و همسرش به دنیا آمده بود . دختری سرزنده ، که از بد حادثه عاشق مردی به نام گابریل الیگو گارسیا شد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:5  توسط محمود موحدان  | 

كيومرث پارساي  همه حرف او اين است: انسان تنهاست! 
 «گابوي پير» همين روزها، 80 ساله شده است.
«گابريل گارسيا ماركز» را همه مي شناسند. حتي اگر آثارش را نخوانده باشند، «صد سال تنهايي» را بارها پشت ويترين كتابفروشي ها ديده اند.
«ماركز» جزء نويسندگاني نيست كه پشت درهاي بسته بنشيند و بنويسد. او قبل از نويسندگي اش يك روزنامه نگار بود؛ يك ناشر، يك فعال سياسي كلمبيايي.
«ماركز» تنها متعلق به كلمبيا نيست؛ همه مردم دنيا دوستش دارند و به رسم آمريكايي ها، همه او را گابو (براي تحبيب) صدا مي زنند.
گابوي پير در اين سالها داستانهاي زيادي نوشت. رد پاي همه مردم دنيا در داستانهاي او به جا مانده؛ او با نوشته هايش هميشه همراه مردم كشورش و البته مردم جهان بود.
داستانهاي «ماركز» توسط مترجمان زيادي به زبان فارسي ترجمه شده است. يكي از اين مترجم ها، «كيومرث پارساي» متولد 1325 تهران است. وي آثاري مثل «طوفان برگ»، «پاييز پدرسالار»، «صد سال تنهايي»، «عشق سالهاي وبا»، «ساعت نحس» ، «وقايع نگاري يك مرگ از پيش اعلام شده»، «سرگذشت يك غريق»، «ژنرال در هزار توي خويش» و آثار بسياري از نويسندگان ديگر را ترجمه كرده است.
در آستانه 80 سالگي «ماركز» در خصوص ناگفته هاي شيوه نويسندگي وي با اين نويسنده به گفتگو نشسته ايم.
به گفته «كيومرث پارساي» دو اثر «پاييز پدر سالار» و «صد سال تنهايي» بيش از ساير آثار مورد توجه قرار گرفته اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:0  توسط محمود موحدان  | 

  گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.
شخصیت های مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی به سفر می رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دهکده است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دهکده اختراعاتی را نشان می دهد که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:38  توسط محمود موحدان  | 

مادر دیکتاتور مرده است،
جنازه را به کم شناخته شده ترین گوشه های مملکت بردند تا کسی از امتیاز بزرگداشت خاطره ی او بی بهره نماند.آن را با نوارهای ویژه ی به اهتزاز در آوردن نوارهای سیاه رنگ به ایستگاه های قطار بر روی دشتهای بلند بردند و آن جا با همان موسیقی غمناک و با همان جمعیت غم انگیز استقبال شد که در روزهای شکوه مند دیگر آمده یودند تا با زمامدار پنهان در فضای نیمه تاریک کالسکه ی ریاست جمهوری ملاقات کنند.جسد را در صومعه خواهران نیکوکار به نمایش گذاشتند که در آن، زن پرنده فروش آواره ای با دشواری، پسری بدون پدر به دنیا آورده بود که پادشاه شد... .
همچنان که آرایشها پاک می شدند و هم چنان که پارافین در گرما ذوب می شد و پوست چروک برمی داشت، جسد را در جلسه های پنهانی بازسازی می کردند. در طول دوره ی باران، کپک ها را از روی پلکهای او کنار می زدند. خیاطهای خانم ارتش، لباس خاک سپاری اش را مرتب نگه می داشتند؛ انگار همین دیروز پوشیده شده. تاج گلهای نارنج را در وضع خوش آیندی نگه می داشتند و نیز نقاب توری عروسی را که او هرگز در طول زندگیش نداشته بود:«تا هیچ کس جرأت نکند در این فاحشه خانه ی مجیز گوها تکرار کند که تو با عکس خودت فرق داشتی، ننه جان! تا کسی از یاد نبرد چه کسی است که تا پایان روزگار، حتی در تهی دست ترین آبادی ها، بر توده ی شنهای کناره ی جنگل فرمان می راند.»...
یخ ذوب شد.نمک آب شد و جسد باد کرده، با سرگردانی در سوپی از خاک اره شناور باقی ماند. هنوز نگندیده بود.«درست برعکس،جناب ژنرال.چون در آن هنگام دیدیم که او چشم هایش را باز کرد و مردمک چشمهایش را دیدیم که براق بودند و رنگ اقونطیونی ماه ژانویه و شکل همیشگی خودشان به سان سنگهای مهتابی را داشتند و حتی دیر باورترین ها در میان ما، دیده بودند که پوشش شیشه ای تابوت از بخار نفسش کدر شده و ما دیدیم که نشانه های زندگی و عرق عطرآگین از روزنه های بدنش می آید...دیدیم کرو لالها شگفت زده از فریادهای خودشان: معجزه،معجزه دارند گیج می شوند.آنها شیشه های تابوت را شکستند،جناب ژنرال کم مانده بود جسد را تکه پاره کنند و برای تبرک ببرند... »


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:6  توسط محمود موحدان  | 
ماركز استاد مشاهده فيزيك و عناصر بيروني است: سطح، ظاهر، واقعيت بيروني، كلماتي كه به زبان مي آيند- و همه آن چيزهايي كه مشاهده گري توانا مي تواند ببيند. او تقريبا هيچ اشاره اي به حالات ذهن، انگيزه ها، عواطف و واكنش هاي دروني نمي كند، بلكه آنها را به مهارت و علاقه خواننده به استدلال و استنتاج وامي گذارد. به بيان ديگر، گارسيا ماركز ديدگاه ناظر بي طرف و نامريي را به مهم ترين جنبه سبك روايي اش در داستان و غيرداستان تبديل كرده، و از آن به شكلي خيره كننده بهره مي گيرد. اين جنبه نه فقط خوانندگان را وامي دارد با ايستادن در كنار آن ناظر بي طرف در روايت مشاركت كنند، بلكه به نظر من يكي از تمهيدات او براي كشيدن خط بطلان بر سانتي مانتاليسم و حفظ فقط آن دسته از كنش هايي است كه پيامد احساس و عاطفه و گه گاه شور و عشق اند. ترجمه آثار بسيار گويا و هنرمندانه «استاد» باعث افتخار و سروري وصف ناپذير است. به خاطر كتاب هايت از تو متشكرم، گابو!

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:26  توسط محمود موحدان  | 

اين کتاب  ۲۵۳ صفحه ای شامل داستان های کوتاه مارکز دو بخش است: کتاب اول با نام "چشمان سگی آبی رنگ" با ۱۱ داستان و کتاب دوم "داستان باور نکردنی ارندیرای بی گناه و مادربزرگ سنگ دلش" با ۷ داستان.
در پشت جلد این کتاب سخن زير از "جان آپدایک" نویسنده ی آمریکایی نقل شده :
"خمیره ی قصه های مارکز غنی و تکان دهنده است و شیوه ی بیانش فخیم و زیبا...قصه های مارکز ـ نمی توان از ذکر این واژه خود داری کرد ـ جادویی اند."
تلخکامی برای سه خوابگرد گابریل مارکزترجمه ی کاوه باسمنجی انتشارات روشنگران

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:6  توسط محمود موحدان  | 

گابريل گارسيا مارکز    ما به اين‌جا آمده‌ايم تا داستان‌سرايي کنيم. آن‌چه براي‌مان جالب به نظر مي‌رسد اين است که ياد بگيريم چه‌گونه يک حکايت شکل مي‌گيرد و يک داستان تعريف مي‌شود. با صراحت بايد بپرسيم که آيا اين امر قابل ياد گيري است؟ در واقع من متقاعد شده‌ام که مردم دنيا به دو گروه تقسيم مي‌شوند: کساني که مي توانند داستان‌سرايي کنند، و آن‌هايي که نمي‌توانند. به عبارت ديگر و در مفهومي گسترده‌تر، کساني که خوب مي‌فهمند و آن‌هايي که بد مي‌فهمند. اگر اين جمله کمي بي‌ادبانه به نظر مي‌آيد، به تعبير مکزيکي‌ها بايد بگويم کساني که خوب کار مي‌کنند و آن‌هايي که بد کار مي‌کنند. در واقع مي‌خواهم بگويم که داستان‌سرا، متولد مي‌شود، ولي ساخته نمي‌شود. واضح است که اين نعمت به تنهايي کافي نيست. کسي که استعداد دارد ولي تخصص ندارد، به چيزهاي زيادي نيازمند است: فرهنگ، فن، تجربه... او اصلي را دارد که از والدين به ارث برده؛ هر چند معلوم نيست ازطريق ژن، يا رويدادهاي پس از آن ... اين افراد که استعدادي مادرزادي دارند، بدون اين که قصدي داشته باشند، تعريف مي‌کنند؛ شايد به اين دليل که روش ديگري براي بيان کردن نمي‌شناسند. اين موضوع در مورد خود من هم صدق مي‌کند. من نمي‌توانم براي اين که طفره نروم، به واژه‌هاي دشوار بينديشم. اگر در مصاحبه‌اي از من در مورد موضوع لاية اوزن بپرسند، يا بخواهند نظرم را دربارة عواملي بدانند که سياست‌هاي آمريکاي لاتين را رقم مي‌زند، تنها چيزي که از ذهنم خواهد گذشت، داستان‌سرايي براي آن‌هاست؛ زيرا علاوه بر استعدادِ ذاتي، تجربة زيادي هم در اين مورد دارم که روز به روز به آن مي‌افزايم. نصف داستان‌هايي که شنيده‌ام، مادرم برايم تعريف کرده. او اکنون هشتادوهفت‌ساله است. هيچ‌گاه در بحث‌هاي ادبي شرکت نکرد و فنون روايت را نياموخت، ولي مي دانست چه‌گونه فرد مؤثري باشد؛ يک آس را در آستينش مخفي کند؛  و بسيار بهتر از شعبده بازان؛ پارچه و خرگوش از کلاه در بياورد. يادم مي‌آيد يک بار هنگام تعريف داستان، بحثي در مورد شخصي پيش کشيده شد که هيچ ربطي به موضوع نداشت. او، با خونسردي، داستان را به پايان رساند و بعد به آن شخص پرداخت! «واي! دوباره اون آقا! بايد بگويم که...»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط محمود موحدان  | 

   تلاشی که صرف نوشتن یک داستان کوتاه می شود همسنگ تلاشی است که برای آغاز یک رمان باید به کار گرفت؛ چون همه چیز باید در بند نخست تعریف شود؛ یعنی ساخت، ‌لحن، ‌سبک،‌ ضرباهنگ، طول اثر و گاهی حتی شخصیت آدم اصلی داستان. آنچه می ماند شور نوشتن است،‌ یعنی صادقانه ترین شور انزواگرایانه ممکن، ‌و اگر باقی عمر آدمی صرف حک و اصلاح رمان نمی شود بدین سبب است که همان سختگیری آهنینی که برای آغاز کتاب ضروری است برای پایان بخشیدن آن نیز لازم است. اما داستان کوتاه نه آغاز دارد نه پایان، خواه از کار دربیاید یا درنیاید. و اگر درنیاید، تجربه شخصی من و نیز تجربه دیگران نشان می دهد که بیشتر اوقات برای سلامتی شخص بهتر آن است که کار در راستایی دیگر آغاز گردد یا این که داستان روانه سطل خرده کاغذ شود. شخصی که نامش را به خاطر نمی آورم با این عبارت آرامش‌بخش به موضوع اشاره کرده که: "نویسندگان خوب بیشتر به دلیل آنچه به دور می ریزند تحسین می شوند تا آنچه منتشر می کنند." درست است که من نسخه ها و یادداشت های نخست خود را به دور نریخته ام اما به کاری بدتر دست زده ام و آن این است که آن ها را به دست فراموشی سپرده ام


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط محمود موحدان  | 

   يادداشتي از ماركز درباره مشكلات مالي زمان نوشتن صد سال تنهايي
اوايل اوت 1966 بود. من و مرسدس رفتيم پست‌خانه سن انگل مكزيك تا نسخه اصلي رمان صد سال تنهايي را به بوينوس آيرس بفرستيم. پانصد و نه صفحه مي‌شد كه با ماشين تايپ نوشته بودم. قرار بود براي باكو بروا، مدير ادبي انتشارات سودامريكانا بفرستم. كارمند پست آن را وزن كرد و گفت: مي شه هشتاد و دو پزو!
مرسدس كيفش را وارسي كرد و گفت: ما پنجاه و سه پزو بيشتر نداريم.
عادت كرده بوديم به اين بحران‌هاي روزمره يك سال تمام، براي همين زياد فكر نكرديم. كتاب را دو قسمت كرديم و نصفش را فرستاديم براي بوينوس آيرس. هيچ هم فكر نكرديم بقيه اش را چه جوري بايد بعدا بفرستيم.
ساعت شش غروب روز جمعه بود و پست هم تا روز دوشنبه ديگر باز نمي‌شد براي همين آخر هفته را وقت داشتيم فكر كنيم. چند تايي بيش‌تر دوست نداشتيم كه حسابي ازشان قرض گرفته بوديم براي همين به نظرمان رسيد كه بهترين كار، بردن بعضي از وسايل خانه به سمساري مونت دي بيداد و گرو گذاشتن است. خب يك ماشين تحرير داشتم كه روزي شش ساعت پشتش مي نشستم. تمام يك سال گذشته هم نوشتن صدسال تنهايي وقت برده بود. نمي‌شد ماشين را برد كه چون یک جورايي منبع رزق ما بود.
كمي كه بيشتر دقت كرديم ديديم دو چيز قابل بردن داريم. يكي بخاري كتابخانه‌ام بود. مخلوط كني هم بود كه خانم سوليداد مندوسا بعد از ازدواج در كاراكاس به ما داده بود. حلقه ازدواج مان هم بود كه هيچ وقت به ذهن مان نمي‌آورديم آن‌ها را ببريم، به نظرمان اين خيلي بدشانسي بود. همان وقت يك دفعه مرسدس تصميم گرفت كه ببريمش و به نظرش وضعيت ما خيلي فوق العاده بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط محمود موحدان  | 

   برای نقد و بررسی آثار یک نویسنده - خصوصاَ اگر نابغه‌ای چون گابریل گارسیا مارکز باشد- تمام جنبه‌های زندگی هر چند بظاهر خرد، بی‌شک اهمیتی کلان می‌یابد چرا که نویسنده از تمام عوامل زمانی- مکانی بهره می‌گیرد و پس از پردازش این داده‌ها و گذر از فیلتر ذهن خلاقش (و چه‌ بسا ضمیر ناخودآگاهش) به خلق اثر نائل می‌آید. از این رو شناخت زادگاه مارکز و شرایط سیاسی- اجتماعی‌اش به عنوان یکی از سرچشمه‌ای الهام نویسنده، برای پژوهش و درک بهتر فرآیند پیچیده نوشتن تا حد زیادی مفید به نظر می‌رسد.
كلمبيا توانست در سال1810 به استقلال برسد و از مستعمره بودن اسپانيا رهايي يابد. اگر چه به ظاهر يكي از قديمي ترين كشورهاي دمكراتيك آمريكا است اما حقيقت تلخ اين است كه به ندرت روي صلح وعدالت را به خود ديده است.
در آغاز، نفرتي بي‌حساب بين سرخ‌پوستان و اسپانيايي‌ها وجود داشت چنان‌كه اسپانيايي‌ها به جستجوي طلا به كشور زرخيز(El Dorado) يورش بردند و در سدد تغيير كيش آن‌ها و ايجاد قدرت سياسي برآمدند. در سال 1568 انگلستان نيز داستان ديگري در پيش گرفت و با حمله به كلمبيا ستيزه‌ي بي پايان استعماري‌اش را در طول قرون بعد دنبال كرد. زماني كه ناپلئون در سال 1810 پادشاه اسپانيا را از حكومت سرنگون كرد؛ كلمبيا اعلام خود مختاري كرد و كشور جديد يك دوره كوتاه آزادي را تجربه كرد ولي خيلي زود يعني در سال 1815 با حملات خونين و ناگوار ژنرال موريلو (Murillo) دوباره تسخير شد. در واقع كثرت جنگ‌هاي داخلي در كشور تازه سر از تخم درآورده، كلمبيايي ها را به زير تيغ «موريلو» انداخت و براي هميشه اين دوره را در تاريخ با نام پررنگ la Patria Boba يا «ميهن احمق‌ها» به ثبت رساند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط محمود موحدان  | 

  

 

 رمان "خاطره ی فاحشه های غمگین من"، جدیدترین رمان "گابریل گارسیا مارکز" که او را پدر قصه پردازی نوین می شناسم، مثل کارهای قبلی اش کاری است در غایت استادی. او که خود هفتاد و هفت ساله است در این رمان قصه روزنامه نگاری پیر را بازگو می کند که برای سالروز تولد نود سالگی اش تصمیم غریبی می گیرد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط محمود موحدان  | 
 گابریل گارسیا مارکز- نویسنده ای که خیال پردازی هایش را جادوی بزرگ ادبیات معاصر جهان خوانده اند - ۸۰ ساله شد.
خالق صد سال تنهایی در حالی روز تولدش را جشن می گیرد که مدتها است ‘یک خط هم ننوشته است’.
اما امسال مناسبت خاصی  برای مارکز دارد؛ زیرا رمان صد سال تنهایی او چهل ساله خواهد شد.
آثار مارکز خوانندگان بسیاری در سراسر جهان دارد و رئالیسم جادویی در آثار او چنان واقعیت و خیال را با هم درمی آمیزد که مرزی برای تشخیص آن باقی نمی گذارد.
بی سبب نبود که مارکز شهری خیالی با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهری که تا حد زیادی الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا یعنی محل گذران دوران کودکی او در شمال کلمبیا بود
ماکوندو در صد سال تنهایی و آثار دیگر مارکز، شهری از ‘تخیلات واقعی و واقعیات تخیلی’ است و مارکز در این رمان چنان جزییات دقیقی از آن به دست می دهد که نمی توان باور کرد چنین شهری وجود ندارد.
مارکز با این ترتیب در ‘شکستن خطوط مشخص بین واقعیت و خیال’ کاملاً موفق عمل کرده است.
مارکز خود نیز اذعان می کند که این روش روایت داستان، الهام گرفته از نحوه قصه گویی مادربزرگ مادری اش است:”مادربزرگ چیزهایی تعریف می کرد که فراطبیعی و فانتزی به نظر می رسیدند اما او آنها را با لحنی کاملاً طبیعی تعریف می کرد.”

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:15  توسط محمود موحدان  | 

  نوول چاپ نشده اي از گابريل گارسيا مارکز ( Gabriel Garcia Marquez )
چند سالي است که گارسيا مارکز مشغول نوشتن خاطرات خود است , اولين جلد آن به نام «زنده براي تعريف کردن» توسط انتشارات «سوي» در ماه نوامبر در پاريس منتشر خواهد شد. در زمانهاي فراغت، مجموعه اي از هشت قصه را نيز آماده ميکند به نام «در ماه اوت همديگر را خواهيم ديد» که هم ميتوان آنها را به شکل قصه هاي مستقل از هم خواند و هم فصلهايي از يک کتاب به مثابه آغاز، ادامه و پايان يك رمان. «شب خسوف» سومين قصه از اين مجموعه است:
  گابريل گارسيامارکز در سال ١٩٢٧ در آتاکاتا در کلمبيا متولد شد.رمان « صد سال تنهائي » که شهرتي جهاني را برايش بهمراه آورد بعنوان سردمدار مکتب « واقع گرائي جادوئي » شناخته ميشود. او معروفترين نويسنده اسپانيولي زبان جهان است و کتابهايش به کلاسيکهاي ادبيات معاصر تبديل شده اند. او در سال ١٩٨٢ جايزه نوبل ادبيات را به خود اختصاص داد
.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط محمود موحدان  | 
 

  


اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه انچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم
بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش انها که در معنایی است که دارند کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم
هر دقیقه که چشممان را بر هم می گزاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم هنگامی که دیگران می ایستند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم بلکه روحم را هم را عریان میکردم. خدایا
اگردل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع افتاب را انتظار می کشیدم ....
روی ستارگان بارویایی ون گوگی شعری بندیتی(شاعری اهل اروگوئه) را نقاشی میکردم و صدای دلنشین سرات(خواننده اسپانیایی) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم.
با اشکهایم گلهای سرخ را ابیاری میکردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی انکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی میکردم به انسانها نشان میدادم که چه در اشتباهند که گمان می برند
وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند !
به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد.
اه انسانها از شما چه بسیار چیزها که اموخته ام من در یافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی انکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی سنجه ای است که در دست دارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین باربا مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام میاندازد دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیز ها اموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که انها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:51  توسط محمود موحدان  | 

کتاب خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر اوازه کلمبیایی که در ایرا ن به ان اجازه انتشار ندادند به فارسی ترجمه و منتشر شد.این کتاب که به علت بیماری و کهولت مارکز شاید اخرین کتاب او باشد در اکتبر 2004 به بازار امد و چاپ اول ان در یک میلیون نسخه منتشر شد. روسپیان سودازده من مو جب سر و صدای زیادی در مطبوعات و محافل هنری شده و کتابی است کوچک که در ان به رابطه عشق پیرانه سر مردی سالخورده و دخترکی نو جوان اشاره دارد و نگاهی است متفاوت به مفهوم پیری، عشق و زندگی.
این کتاب توسط امیر حسین فطانت مستقیما از زبان اصلی ، اسپانیایی ، به فارسی و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است

روسپيان ممنوع مارکز به فارسي
آخرين رمان گابريل گارسيا مارکز که در صدر پرفروش ترين نويسندگان جهان در ايران است، منتشر شد و البته در آمريکا. امير حسين فطانت مترجم اين اثر که "خاطرات روسپيان سودازده من" نام دارد، بعد از آنکه نتوانست مجور چاپ رمان تازه مارکز را در ايران بگيرد، اين شاهکار ادبي را توسط نشر ايران در امريکا منتشر کرد. امير حسين فطانت که در يک زندگي شبيه به قهرمانان آثار مارکز در بوگوتا پايتخت کلمبيا زندگي مي کند، و پيش از اين هم يک داستان بلند به نام "داستان داستان ها" در تهران منتشر کرده است، آخرين رمان مارکز را از زبان اصلي يعني اسپانيولي به فارسي برگردانده است.
كتاب خاطرات روسپيان سودازده من نوشته گابريل گارسيا ماركز نويسنده پر آوازه كلمبيايي كه در ايرا ن با عنوان خاطرات دلبرکان غمگین من  چاپ و پس از مدتی توقیف شد  در حال حاضر به شکل های مختلف به فارسي ترجمه و منتشر شده است.
اين كتاب كه به علت بيماري و كهولت ماركز شايد اخرين كتاب او باشد در اكتبر 2004 به بازار آمد و چاپ اول آن در يك ميليون نسخه منتشر شد. روسپيان سودازده من مو جب سر و صداي زيادي در مطبوعات و محافل هنري شده و كتابي است كوچك كه در ان به رابطه عشق پيرانه سر مردي سالخورده و دختركي نو جوان اشاره دارد و نگاهي است متفاوت به مفهوم پيري، عشق و زندگي.
اين كتاب توسط امير حسين فطانت مستقيما از زبان اصلي ، اسپانيايي ، به فارسي و توسط نشر ايران در امريكا منتشر شده است.
آخرين رمان گابريل گارسيا ماركز كه در صدر پرفروش ترين نويسندگان جهان در ايران است، منتشر شد و البته در آمريكا. امير حسين فطانت مترجم اين اثر كه "خاطرات روسپيان سودازده من" نام دارد، بعد از آنكه نتوانست مجوز چاپ رمان تازه ماركز را در ايران بگيرد، اين شاهكار ادبي را توسط نشر ايران در امريكا منتشر كرد.
فرازي از كتاب كه در پشت جلد آمده است دريچه ايست به رمان آخر ماركز: در سالگرد نود سالگي ام خواستم شب عشقي ديوانه وار را با نوجواني باكره بخود هديه دهم. به ياد رزا كارباكس افتادم؛ ملك يك خانه مخفي كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اي به دستش مي رسيد آنرا به مشتريان خويش اطلاع دهد. هيچ وقت به او و به هيچكدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز بي شرمانه اش تن نداده بودم. اما او اصولي را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندي موذيانه مي گفت: اخلاقيات هم بستگي به زمان داره، خواهي ديد.
در حال حاضر سايت iranianbook.org/roospain.gif امكان دانلود كتاب را برای کاربران خود ايجاد كرده است .

چیزی شبیه روزنامه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:40  توسط محمود موحدان  | 
 

   گابریل گارسیا مارکز

 گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نام‌آورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 ، در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماریای کلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی ‌کرد.
در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی خویش را در مدرسه سیمون بولیوار به اتمام رساند.در سال 1941 اولین نوشته هایش در روزنامه‌ای به نام خوونتود که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود ، منتشر شد. تحصیلات دبیرستانی او با وقفه روبه‌رو گشت و مارکز ، یک سال به سوکو رفت. در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی ، ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگوتا ترک کرده و جهت گرفتن بورسیه در کنکوری شرکت کرد.
گابریل در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود ، با انتشار مجله ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسی هایش بازشناساند ، ولی متاسفانه نشریه ی فوق بعد از یک شماره توقیف شد.
در سال 1947 مارکز تحصیل در رشته ی حقوق در دانشگاه بوگوتا را آغاز کرد. بی آنکه نوشته ای را منتشر کند ، مسئولیت ضمیمه ی دانشگاهی مجله ی هفتگی رازون را بر عهده گرفت و با پیلینو مندوزا و کامیلو تورس آشنا شد. در سپتامبر همان سال ، اولین نوول خود را در ضمیمه ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد و در ماه دسامبر ، مارکز امتحانات سال اول حقوق را گذراند.

زمین وبلاگ زیر آسمان وبلاگ


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:28  توسط محمود موحدان  | 
 

           خاطره دلبرکان غمگین من

تردیدی ندارم که این رمان کوتاه درخشانترین نوشته گارسیا مارکز ست. ان چنان دقت های ریز و معماری درخشنده ای در نگارش رمان به کار رفته که جادوی صد سال تنهایی در برابر شور و ترانه این رمان از رونق می افتد.
همیشه با خودم می گفتم می شود از " پیرمرد و دریای" همینگوی رمان بهتری نوشت؟ آیا این رمان همان رمان است! پیرمردی نود ساله در تلاطم و التهاب دریای هوس غرق می شود و سرانجام ماهی طلایی عشق را صید می کند.به عبارت دیگر هوس در این رمان مثل صدف است که قاب و قالب رمان است ، وقتی واژه به واژه به عمق رمان راه پیدا می کنیم.در عمق رمان ستاره عشق می درخشد. شگفتا که در این مرحله، که پیرمرد عشق دخترک را می یابد، نیازی به رفتار جنسی با دخترک ندارد. عشق از جهانی دیگر و با آدابی دیگر است.

مكتوب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:19  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا