|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
جلال آريان كارمند شركت نفت آبادان در آخرين روزهاي پاييز59، به پاريس مي رود تا وضعيت درماني خواهر زداه اش ثريا را كه زن جوانيست و شوهرش را درتظاهرات مقارن انقلاب از دست داده و در تصادف به حالت اغما رفته است، سرو سامان بخشد. جلال آريان در پاريس با تيپهاي مختلف روشنفكران ايران آشنا شده، همواره نيز حوادث اولين روزهاي جنگ را كه او ناخواسته در آن حضور داشته، به ياد مي آورد. لالاخره تلاش پزشكان براي نجات جان ثريا بي نتيجه مي ماند و ثريا هر لحظه به مرگ نزديكتر مي شود.
در سال 1956 به آمريکا رفتم ايالت مانتانا؛ آنجا در کالج ايالتي مانتانا درجه شيمي گرفتم. بعد به سانفرانسيسکو رفتم و حدود يک سال کار کردم؛ بعد شيمي را کنار گذاشتم؛ به مانتانا برگشتم و به دانشگاه مانتانا مزولا رفتم.بله آنجا بود که من آقاي همينگوي را ديدم. سال 1961 که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبيات انگليسيام را ميگرفتم در آن موقع ايشان در شهر کوچک کچوم در آيداهو عمرش را ميگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبيات دانشگاه مانتانا در مزولا ايشان را دعوت کرد. بالاخره يک روز همينگوي آمد، در محوطه نشست ولي تو نيامد. در همانجا روي چمنها نشست و صحبت کرد و دانشجوها و استادان هم دايرهوار جلوش توي چمن؛ يک روز بهاري آفتابي مانتانا بود. اين خاطره هم شايد به يادآورياش بيارزد، گرچه با دلتنگي. من و يکي از دوستان، خيلي جلو تقريبا کنار همينگوي نشسته بوديم. او آن روز يک شلوار کوتاه نظامي پوشيده بود، يک پيراهن اسپرت و صندل. هرکس يک سؤالي ميکرد و او جواب کوتاهي ميداد؛ کمي با دلخستگي. من فقط محو خودش و کلام و صدايش بودم، که براي مردي به آن قوي هيکلي و عاشق شکار و تيراندازي، نازک و ظريف بود. خودش هرگز در اين دانشگاه حضور پيدا نکرده بود، ولي من خوب يادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلي رمان بزرگش زنگها براي که به صدا درميآيد را يکي از استادان اين دانشگاه انتخاب کرده بود.
نامه ای به دنیا، کتابی است ازاسماعیل فصیح. کتاب با شعری از امیلی
دیکنسون آغاز می گردد و در جای جای کتاب باز اشعاری از این شاعر مشهود
است. اسماعیل فصیح را همه با جلال آریانش می شناسیم، همان شخصیت همیشه
آشنای کتاب هایش…
اسماعیل فصیح دردوم اسفند ۱۳۱۳ در تهران متولد شد. پس از تحصیلات در
امریکا به ایران بازگشت و از سال ۱۳۴۲ در شرکت ملی نفت ایران در جنوب به
کار پرداخت. در سال ۱۳۵۹ با عنوان استادیار دانشکده نفت آبادان بازنشست
گردید.
برخی از کتاب های اسماعیل فصیح: شراب خام، دل کور، داستان جاوید، ثریا در اغما، درد سیاوش، زمستان ۶۲ ، باده کهن، لاله برافروخت و…
نامه ای به دنیا، اما متفاوت است. فکر کن نامه ای بنویسی به دنیا که باید بروی آنور دنیا تا چاپش کنی.
نامه ای به دنیا، ناله و شکوه نیست. فریاد در گلو خفه شده ی یک زن است. سکوت است و آتشفشان خاموش.
بیرون رگبار شدید میزد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادر بزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادر بزرگم دستهایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی میزد و صدای رعد میپیچید. حیاط، خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغ خانه بود. این گوشه حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقکها بچه زاییده بود. نصف شب خانم جون مرا با خودش آورده بود. خانم جون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم.
خانم جون دستهایش را آب کشید وخشک کرد و آمد لحاف پاره را روی زائو کشید. زن چشمهایش را باز کرد. خانم جون گفت:”خدا یه پسر کاکل زری بت داده.”
مشکل فصیح آن است که نمیدانیم او را در کدام رده از رمان نویسان ایرانی قرار دهیم؟ او طبعا در رده و سطح بزرگانی چون هدایت، جمالزاده، علوی، چوبک، دولت آبادی، ساعدی، گلشیری، محمود، معروفی، قاسمی و … نیست. ولی قطعا در میان دیگر نویسندگان رمان های به اصطلاح عوام پسند، میدرخشد و نمره قبولی میگیرد. گمانم هیچ رمان خوان فارسی زبانی را یارای نادیده انگاشتن او نیست.
فصیح درست در دوره ای که ایرانگرایی را تحجر و کهنه پرستی و خرافات و سلطنت طلبی میگرفتند، ایرانگرا بود. البته که فصیح نه شجاعت و نه ظرافت صادق هدایت را نداشت. ولی رمانهای شراب خام و داستان جاوید او (دهه چهل و پنجاه) هیچ سنخیتی با زمانه اش که زمانه ی آل احمد و شریعتی ها از یکسو و ساعدی و گلسرخی از سوی دیگر است، ندارد. کاملا تافته جدا بافته است. خودش هم ادعایی بر روشنفکری و هنر متعهد که آنزمان مترادف با چپگرایی بود، نداشت. او در داستان جاوید در اوج فضای انقلابی گری و اسلام خواهی در ایران، برای زرتشتیان دوره قاجار دل سوزانده و هر صفحه از رمان داستان جاوید اش گویی با اشک چشمان نویسنده تر شده است. در این رمان به روشنی فضای قرون وسطای ایران محکوم شده و به رسم نویسندگان عصر مشروطه، از عظمت باستانی ایران یاد شده است. و این فضا حتا اگر مناسب با متقضای امروز ایران باشد، طبعا به زمان پیروزی انقلاب اسلامی نمی آید! و این خود کافی است تا فصیح را منحصر به فرد بدانیم.
آقای اسماعیل فصیح در سالهای پس از ۱۳۶۰ دو
رمان منتشر کرده است: ثریا در اغما در ۱۳۶۲ و زمستان ۶۲ در ۱۳۶۶). کتاب
اول تا سال ۱۳۶۴ به چاپ سوم رسیده بود. انتشار این دو کتاب فصیح را که
سابقا مقامش در نویسندگی درست روشن بنظر نمیآمد در صف رماننویسهای
معدود حرفهای و برجستهء ایران قرار میدهد. منظورم از حرفهای در اینجا
کسی است که بتصادف و هوس نویسندگی نمیکند، بلکه خاطرش در گرو این شغل است
و با تداومی به آن میپردازد و به فواصل مناسبی کتابهایش منتشر میشود و
نویسندگی را کار برگزیدهء خود میشمارد.
سالها قبل شراب خام(۱۳۴۷) را از این نویسنده خوانده بودم. داستان گیرایی
است. داربست اصلی آن ماجرایی جنایی است، مشتمل بر معتاد ساختن و تباه کردن
و به قتل آوردن دختر پاک و آراستهای بنام مهین خدیوی از کارمندان شرکتی
در طهران که رئیسی امریکایی دارد به توسط نمایندهء شرککت در خرمشهر که
مردی شریر و شهوتران و درندهخوست که ظاهرا در کار قاچاق هروئین است و
عدهای جیرهخوار آدمربا و مجرم در اختیار دارد.همین ماجرا با مختصر
تفاوتی در مورد زهرا،خواهر خوبروی مهین،که پرستار است در طهران تکرار
میشود،منتهی مهین وقتی اثر هروئین تا حدی در او تخفیف مییابد قیچی جراحی
را که همراه داشته در سر صمد خزایر، تباه کنندهء او و خواهرش،فرو میکند و
او را به د یار نیستی میفرستد.با وجود قتل تسکین دهندهء خزایر،داستان
عاقبتی غمانگیز دارد و به خودکشی زهرا که از خزایر بار برداشته ختم
میشود.
کتاب های فصیح که می شود ردشان را حتی در پرتگاهی ترین و دور افتاده ترین کتاب فروشی های کشور هم پیدا کرد،خیلی ها را کتاب خوان کرده. «جلال آریان» برای خیلی ها، که شاید امروز نویسنده، کارمند یا حتی خانه دار هستند دنیایی است پر از خاطره، همان هایی که با خواندن خبر بستری شدن فصیح در بیمارستان شرکت نفت سر از پا نشناخته آمده بودند تا صورت استاد را غرق در بوسه کنند. که بگویند: «واژه های مقدس هم مثل آدم هایی که آن ها را به کار می برند، حرمت و شرفشان بالا و پایین می رود. وقتی آن ها را از زبان یا قلم یک نفر که دوستش دارید می شنوید فرق می کنند.»
اگر شما هم یکی از خوانندگان پر و پا قرص داستان های اسماعیل فصیح بوده باشید، شاید بعد از خواندن تک تک کتاب ها و دنبال کردن ماجراهای «جلال آریان» تصور کنید که «جلال آریان »به راستی خود نویسنده است؛ کما این که بسیاری همین تصور را دارند ، گمان می کنند فصیح تنها زندگی می کند، بعد از مرگ همسر اولش «آنابل کمبل» در آمریکا دیگر ازدواج نکرده و الان مدام بین ایران و آمریکا در سفر است و برایش کلی اتفاق عجیب و غریب می افتد. فصیح هر چند برای ساخت و پرداخت «جلال آریان» و رویدادهای کتاب هایش از زندگی شخصی خود و خانواده اش مایه گذاشته،
اسماعیل فصیح نویسنده و مترجم در دوم اسفندسال 1313 در محله درخونگاه تهران متولد شد؛ محلهای در جنوبیترین نقطههای پایتخت. او تحصیلات ابتدایی را در دبستان عنصری گذراند و بعد از آن تحصیل را در دبیرستان رهنما ادامه داد.
دورهای که او تحصیلاش را به پایان رساند همزمان با صدارت دکتر محمد مصدق بود که در ازای دریافت 50 یا 100 تومان برگه معافی میدادند و اینگونه شد که او برای همیشه از سربازی معاف شد.اگرچه معافی سبب شد او هیچوقت نتواند از تجربه شیرین سربازیاش بنویسد، اما با پولی که از پدرش گرفته بود برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در رشته ادبیات انگلیسی فارغالتحصیل شد. شاید زیباترین خاطره آن روزهای فصیح دیدار با ارنست همینگوی باشد که هرکدام یکسوی میز کافهای نشستند و با قهوهای دلتنگیهای جهان را به فراموشی سپردند. او پس از بازگشت به ایران در صنعت نفت مشغول شد و سال 1342 همراه با نجف دریابندری با استخدام در شرکت ملی نفت با صادق چوبک آشنا شد. سال 1347 یعنی درست در 34 سالگی، اولین رماناش با عنوان «شراب خام» منتشر شد. او در سال 1359 با سمت استادیار دانشکده نفت آبادان بازنشسته شد.
اسماعیل فصیح تمایل چندانی به مصاحبه نداشت و معتقد بود که نویسنده کارش را روی کاغذ میآورد و ناشر هم چاپش میکند. او میگفت: «هرچه هست در کتابها و نوشتهها است و اگر بخواهم درباره آثارم صحبت کنم مثل کار همینگوی میشود که مثلا برای هر صفحهای پاورقی میدهد و به خواننده میگوید که اشتباه نکنی. به اعتقاد من باید گذاشت تا کار مورد قضاوت تاریخ قرار بگیرد.»
نویسنده نامدار معاصر علاقه زیادی داشت تا از رمانهایش فیلم بسازند و این علاقهاش را گاهی در گفتوگوهای هرازگاهی بروز میداد: «بهمن فرمانآرا وقتی داستانهایم را خواند وجه تصویری بودنشان برایش بسیار جالب بود. آشنایی او با آثارم از «زمستان 62» شروع شد. او گفته بود میخواست آن را فیلم کند و یکی از دلایل بازگشتاش به ایران عشق ساختن «زمستان 62»، بوده البته قبل از انقلاب از «شراب خام» سریالی در 13اپیزود تهیه شد که 9 قسمت آن هم پخش شد و حالا هم در آرشیو شبکه 2 خاک میخورد. یادم میآید که نقش جلال آرمان را داوود رشیدی و نقش ناصر تجدد را هم پرویز فنیزاده بازی کردند.»
او تا آخرین روزهای زندگی یعنی درست حوالی 75 سالگی دلش میخواست فقط بخواند و بنویسد و تجربیاتش را منتشر کند. کتابهایی مثل «کشته عشق»، «فرار فروهر»، «تشت خون»، «بادهکهن»، «اسیر زمان»، «شاه بر حافظ»، «ریا در اغما»، «بازگشت به درخونگاه» و ... .از او چهرهای ماندگار در تاریخ ادبیات معاصر به یادگار گذاشت.
خيلي خوب يادم مي آيد صبح جمعه سه هفته پيش، چطور براي اولين بار در عمرم از روي تختخواب افتادم زمين، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواري پيش آمده باشد. اسماعيل فصيح يا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصيح» و خانواده و دوستان نزديکش صدايش مي زدند، «ناصر»، يا آن طور که خودش، خودش را پاي تلفن معرفي مي کرد «آقاي فصيح»، از دنيا رفته بود. آن «جمعه» که حسابي «روز بدي بود»، ياد تمام خاطراتي افتادم که از دو سال پيش از آن، از فصيح و همسرش پريچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصيح از بيمارستان شرکت نفت در بهار 1386، براي اولين بار مرا به خانه فراموش نشدني شان در طبقه هشتم يکي از آپارتمان هاي مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته يک بار به ديدن شان مي رفتم.
فصيح هم همچون نويسنده محبوبش ارنست همينگوي که ماجراي ديدارشان به يادماندني است و شرحش را در گفت وگوي دو سال پيشم با فصيح در همين روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئيه از دنيا رفت. ياد فصيح مي افتم که چطور نصف شب، روي تخت بيمارستان با ذکر تمام جزييات روز و تاريخ و البته با آب و تاب زياد برايم تعريف مي کرد که چقدر مهم است همينگوي درست در همان ماهي از دنيا رفته که در آن ماه به دنيا آمده و ياد آن روزي مي افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همينگوي نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بيشتر نبايد عمر کند» و به شوخي خطاب به خانم فصيح گفت؛ «نويسندگاني که ازدواج نمي کنند، قبل از 50 سالگي مي ميرند مثل کافکا و هدايت.»
فصيح دوازدهمين فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال 1313 به دنيا آمده. درباره آشنايي پدر و مادرش مي گويد؛ «روزي که داشتند جنازه ناصرالدين شاه را با درشکه از شاه عبدالعظيم مي آوردند کاخ مرمر سر جاده گلوبندک شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع 16 سالش بوده. يک دختر 11 ساله را مي بيند که چادر سرش کرده و دارد گريه مي کند، بعد مي فهمد اين دختر يکي از همسايه هاي خودش است و سه شب پس از آن مي رود خواستگاري اش و با او ازدواج مي کند. من بچه ته تغاري آنها بودم؛ بچه دوازدهم.»
فصيح به خوبي محله شان را به ياد مي آورد؛ «گلوبندک را بلدي؟ ته بازارچه درخونگاه مي خورد به بازارچه گمرک. پايين تر از خيابان بوذرجمهري يک پمپ بنزين بود که رويش نوشته بود شرکت نفت انگليس و ايران. بعد مي خورد به ميدان شاهپور.» فصيح ياد آن زمان ها که مي افتد ياد شعبان بي مخ معروف مي کند که اتفاقاً هم محله خانواده فصيح بوده؛ «شعبان جعفري يا همان شعبان بي مخ گردن کلفت محله مان بود. ژست مي گرفت که مثلاً دارد روزنامه مي خواند اما روزنامه را برعکس مي گرفت تا اينکه يکدفعه به يک صفحه عکسدار مي رسيد و روزنامه را وارونه مي کرد و ما هم مي خنديديم و در مي رفتيم.»
خانه ارباب حسن در کوچه شيخ کرنا قرار داشته؛ «تو کوچه درخونگاه اولين کوچه دست چپ مي گفتند کوچه شيخ کرنا. دو تا حياط داشتيم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد؛ يکي سر چهارراه گلوبندک و ديگري سر سه راه شاهپور. من سه سال و يک ماهم بود که پدرم فوت کرد. شش مهر 1315 فوت کرد. وقتي من به دنيا آمدم سه تا دختر اولي شوهر کرده بودند. من دايي يک پسري بودم که خودش 15 ، 16 ساله اش بود ولي پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکان هايش براي کار. خانه بزرگي که ما داشتيم چهار تا اتاق اين طرف حياط داشت و سه تا اتاق آن طرف حياط. همه اعضاي خانواده آنجا زندگي مي کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توي زيرزمين مي خوابيدند.»
«پدر که مرد برادرها کار مي کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاري نداشتند. پدر من با وجودي که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضاشاه فرمان داده بود مردم بروند سه جلد بگيرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگي مان را گذاشت فصيح. فصيح را از کجا آورده؟ نظامي در ليلي و مجنون بيتي دارد که مي گويد؛ «دهقان فصيح پارسي زاد/ از حال عرب چنين کند ياد.» پدر فصيح بيسواد بوده اما شب ها دوستانش براي او در قهوه خانه شعر مي خواندند و او حفظ مي کرده.
اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
آخرين نامه من (نامه سه شنبه) کوتاه بود (ولي پرمعني، البته،) و اميدوارم در اين يکي جبران بشود. من الان احساس خوبي دارم ولي دلم مي خواهد برايت چيزهاي زيادي بنويسم... در حقيقت دلم مي خواهد تا زنده ام همين طور مثل همين الان به تو بنويسم و بنويسم و وسط نوشتن جمله دوستت دارم بميرم. اين نامه يک پيام مخصوص هم دارد... چطور است با همين پيام شروع کنم؟
پريشب نامه يي از تهران رسيد که به من اطلاع دادند که اولين کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم مي خواست تو اين خبر را از خود من بشنوي تا اينکه ريخت کتاب و اسم مرا پشت شيشه کتابفروشي ببيني. من مطمئنم (گرچه ما هرگز به طور روشن درباره نوشتن من حرف نزده ايم) نوشتن من براي تو خبر تازه يي نيست. تو صدها سحر مرا ديده يي که با کاغذ و مداد در دنياي خودم بوده ام. به هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس مي کنم اولين سعي ام را براي کارهاي آينده کرده ام، يعني خودم غراف از بالاي بلند ترين قله ها پرت کرده ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هيچ نمي دانم افتادن از چنين نقطه چه درد و عواقبي دارد ولي مطمئنم که نمي ترسم و مطمئنم که درد اين افتادن از درد هرگز نپريدن بدتر نيست. من چيزي خلق کرده ام که عده زيادي را تکان خواهد داد، گروهي مرا دوست خواهند داشت، يک مشت ديگر به من فحش تحويل خواهند داد... ولي آنقدر در کتاب من چيز زيبا و راستي باشد من از کهکشان هم ترس ندارم. نوشتن چيز ساده و آساني نيست (يعني خوب نوشتن کار ساده و آساني نيست).
«ثريا در اغما» را در کنارً «زمستانً 62» هميشه بهترين آثارً اسماعيل فصيح خوانده اند، هر دو حاصل سال هاي آغازينً دهه 60 شمسي. منتقدان ادبي و بسياري از نويسندگانً ايراني غالباً اين دو رمان را رويکرد و کوشش فصيح برشمرده اند براي نزديک کردن و درهم آميختنً عناصر و شاخصه هاي رمان هاي عام پسند و بازاري با اسلوب و نگاه و رهيافت هايي که خاص و مشخصه جريان داستان نويسي جدي است - به بيانً ديگر همان تلفيقً پاپ آرت و هاي آرت که از دهه هاي 20 و 30 ميلادي در امريکا (به خصوص در فيلم هايشان) و 60 و 70 ميلادي در اروپا باب شد و قدر يافت. اينکه به ژانر و کليشه ها و باسمه ها و قواعدش پايبند بماني اما ضمناً در عين بهره گيري از تمامً اينها منظرً شخصي و ژرفً هنرمند هم از پسً اين کليتً آشنا و دمً دستي قابل ديد و شناخت و ردگيري باشد، و نه فقط اينکه سر برکشد و پررنگ شود و همچون هسته اصلي و مهمً اثر آن سطحً رويي را به سايه ببرد و بدلش کند به بهانه يي، دستاويزي، وسيله يي که صاحبً اثر به ميانجي اش حرفً خود را زده و دلمشغولي هايش را عرضه کرده.
"زمستان 62" را اولين (و شايد تنها) رمان جنگي نوشته شده از ديدگاه "طبقه متوسط رشد يافته در قبل از انقلاب" خواندهاند. در جايي كه ادبيات جنگي (بخوانيم "ادبيات دفاع مقدس") به قلم نويسندگان جوان و آرمانگرا و با حمايتهاي مادي و معنوي مختلف آثار بسياري را در تبليغ ديدگاه "ايثارگري" و "شهادتطلبي" در وصف جنگ ايران و عراق روانه بازار كرده، "زمستان 62" شايد تنها عكسالعمل نسل و طبقه لائيك و سكولار رشد يافته در قبل از انقلاب است كه "جلال آريان" قهرمان هميشگي اسماعيل فصيح را در فضاي منطقه جنگي قرار ميدهد و در چنين صحنهاي به بازگو كردن بخشي از برخوردها و تفكرات اين نسل و طبقه در مورد جنگ ميپردازد.
تبارشناسي دوآليسم «مدرنيسم» و « سنت ( اصالت)» ، نزد ما که بيشتر ثنويت انديش بوده ايم، باعث نوعي دورگه يي در مفهوم «ملت - هويت» شده و ذهنيت روشنفکران ما را دچار چنان انشقاقي کرده بود که در نهايت به گفتاري واحد و يکه تن داده اند. روشنفکران ما يا غرب زده بودند آنچنان که تقي زاده مي گفت؛ بايد سر تا پا غربي شويم، يا اصيل به آن معنايي که جلال آل احمد مي گويد؛ روشنفکر خودي و نه بيگانه (غربي). 1با اين ملاک هاي مطلق گرا، در هر دو صورت، يا معرفت شناسي غربي معيار اصلي ما بوده، يا متون متعالي سنت خودي. اين دو مقوله خودي و غربي، همواره خود را بر فراز و در تقابل با فرهنگ عامه و غيررسمي و اقوام، تعريف مي کردند.
جاي خالي يک نويسنده منحصر به فرد
کاوه ميرعباسي
اسماعيل فصيح در ادبيات معاصر و تاريخ داستان نويسي ما يک نمونه منحصر به فرد است. نه اينکه اين جايگاه نتيجه يک قضاوت کيفي درباره آثارش باشد بلکه به گمان من فصيح را بايد از چندين و چند زاويه ديد تا ارزش و قدر کارش را دريافت. من مجموعه آثارشان را مي پسندم اما براي هر خواننده جدي و حرفه يي داستان نويسي فارسي شايد اين آشکار باشد که کيفيت مجموعه آثارش يکدست نيست. آثار بسيار خوبي دارد مثل «زمستان 62» و «ثريا در اغما» و رمان هاي خوب ديگري چون«سوگ سياوش»، «شهباز و جغدان»، «دل کور» و «داستان جاويد». در مقابل آثار ديگر فصيح به خصوص آنها که در نخستين سال هاي نويسندگي نوشته مثل «شراب خام» غيرخام و نامنسجمند و مثل کارهاي اول، آخرين آثارش هم لابد به دليل کهولت سن رو به افت گذاشته اند. با اين همه کارنامه اسماعيل فصيح به عنوان يک رمان نويس گوياي آن است که نامش قطعاً در ادبيات معاصر ما ماندگار خواهد شد و جايش را به کس ديگري نخواهد داد چرا که سبک و سياق داستانگويي اش هم تقريباً منحصر به خودش است. از مصداق هاي اين سبک و سياق يکي خلق شخصيتي است به نام جلال آريان که از شراب خام تا آخرين اثر فصيح در رمان هايش حضور دارد و رفته رفته همپاي نويسنده سنش بالا مي رود و پيش مي آيد. تکرار يک شخصيت در چند رمان نمونه هاي ديگري هم دارد مثلاً کسراي جعفر
مدرس صادقي يا خالد احمد محمود. ولي خصلت خاص کار فصيح آن است که جلال آريان را در طول يک عمر پي گرفته است.
آريان خويشتن ديگر خود اسماعيل فصيح است. به قول فرنگي ها «ال ترکوي» فصيح. اگر فصيح نويسنده و مترجم است جلال آريان کارآگاه که نه اما دست کم کاوشگري است که سرش درد مي کند براي پي گرفتن ماجراها و داستان ها. در «داستان جاويد» جلال آريان سي و يکي دوساله است، زمان نگارش اثر 1347 است يعني نويسنده هم دست بالا يکي دو سالي بزرگ تر از جلال آريان است. از آن پس آريان در کتاب ها همپاي فصيح در زندگي حقيقي پيش مي آيد و سن و سالش بالا مي رود. تا اينکه در «عشق و مرگ» که شايد ديگر رمان نباشد و بهتر باشد آن را زندگينامه فصيح بدانيم جلال آريان 60 ساله است. هر دو همسر اول شان را از دست داده اند. اين جلال آريان به جز اينکه شبيه اسماعيل فصيح است همزاد کارآگاهان امريکايي رمان هاي سياه هم هست. اسماعيل فصيح در نحوه قصه گويي تحت تاثير ريموند چندلر است. اين است که جلال آريان هم مي شود فيليپ مارلوي وطني، منتها نه شخصيت بي اصل و نسب و ريشه و پادرهوا، اتفاقاً جلال آريان خيلي اينجايي و ايراني است. خلاصه آنکه با وجود ايراني نوشتن و ساختن فضاهاي بومي و انسان هاي اينجايي يک جور پس زمينه رمان غربي و به خصوص امريکايي در سليقه و نگاه داستان نويسي اش مشهود بود.
در رمان هاي ديگرش، خانواده آريان هم حضور دارند. پدر خانواده دو زن داشته، جلال سه برادر دارد و يک خواهر که اينها را در رمان «دل کور» مي خوانيم. در اين اثر با يک پيرنگ پليسي مواجهيم. يک نکته قابل توجه ديگر درباره اسماعيل فصيح اين است که او تنها نويسنده ايراني است که ژانر گوتيک را تجربه کرده. اين تجربه رمان درخشان «داستان جاويد» است که تمام خصوصيات رمان گوتيک را دارد. مکان ها، سردابه هاي تاريک و نمور و ترسناک، رفتارهاي شقاوت آميز و راز و رمز شخصيت ها. من در تاريخ رمان نويسي فارسي اثر ديگري که اينقدر در قالب گوتيک بگنجد، سراغ ندارم.
دو رمان مهم جلال آريان يعني «ثريا در اغما» و «زمستان 62» از نظرهايي با ديگر آثارش متفاوت است. اين دو رمان پيرنگ پليسي و معمايي ندارند. «ثريا در اغما» در خارج از کشور مي گذرد و تصويري است از زندگي روشنفکران خارج نشين ايراني در سال هاي آغازين جنگ. و «زمستان62» جنگ را تصوير مي کند يعني جنبه اجتماعي و تحليلي اثر در اينجا غالب است. در هر دو اثر متوجه مي شويم يک نوع تجربه زيسته ارزشمند، رئال، دقيق و تيزهوشانه پشت اين داستان هاست. به همين خاطر است که اين دو رمان گوشت و خون دارند. امتياز ديگر اين دو اثر آن است که اسماعيل فصيح هرچند شيرين اما در بيشتر آثار شلخته مي نوشت. تنها در اين دو اثر است که شلختگي وجود ندارد يا توي چشم نمي زند. در يکي يک برهه تاريخي را با هنرمندي تصوير کرده و در ديگري يک قشر را که تقريباً از نظر دور مانده بود.
******
گفتاري از محمد علي سپانلو براي اسماعيل فصيح
همين شهر، همين مردم، همين خيابان ها
اگر هدايت و چوبک را به عنوان نسل اول رمان نويسان ايران در نظر بگيريم در نسل بعدي مي توان از اسماعيل فصيح در کنار محمود دولت آبادي، احمد محمود، گلشيري و سيمين دانشور به عنوان يکي از برجسته ترين رمان نويس ها نام برد.
ويژگي هاي خاص رمان هاي اسماعيل فصيح زندگي شهري است. معمولاً اغلب قصه هاي ما در شهرهاي دورافتاده يا روستاها مي گذرد. يا مکان و زمان فرضي است يا مکان و زمان دورافتاده است، اما پرداختن به همين شهر، همين خيابان ها و همين مردم از ويژگي هاي ممتاز رمان نويسي اسماعيل فصيح است. کتاب «زمستان 62» فصيح بهترين سند درباره جنگ ايران و عراق است. در عين حال اسماعيل فصيح به دليل علاقه به ادبيات پليسي امريکا به خلق رمان هاي پرحادثه و جذاب هم اشراف داشت.
رمان هايي مثل «درد سياوش» يا «شراب خام» از رمان هاي پرحادثه او هستند.
من معتقدم با مرگ او نسل دوم ادبيات يکي از بهترين و برجسته ترين رمان نويسان خودش را از دست داد.