كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

ژان پل سارتر : در جهان گرسنه مفهوم ادبیات چیست؟
کلمات" زندگینامه خودنوشت سارتر تا سن ده سالگی است که بیش از همه با اعترافات روسو مقایسه شده است. این کتاب از دو فصل تشکیل شده که اولین فصل به  "خواندن" و دومین به "نوشتن" اختصاص دارد.
"کلمات" کتابی است درباره نویسنده شدن. کشف مرگ، خلاقیت و ریاکاری. "کلمات" شبیه نوشته‌های دیگر سارتر نیست و گاهی به ویژه در فصل دوم به آثار نویسندگان ذهنی نویس رمان نو مانند دوراس و ساروت نزدیک می شود.
نویسنده در پایان کتاب می نویسد: "تا مدتهای مدیدی قلمم را شمشیر فرض می کردم اما اکنون از ناتوانی خودمان با اطلاعم. اما چه اهمیتی دارد. کتاب می نویسم. کتاب خواهم نوشت. کتابها لازمند، کتاب نوشتن در هر حال مفید است. فرهنگ نه چیزی را نجات می دهد و نه کسی را، چیزی را توجیه نمی کند اما محصول بشر است."
 "کلمات" که سارتر آن را در پنجاه و نه سالگی به رشته تحریر درآورد شاهکار تحلیل شخصی به شمار می‌آید. این فیلسوف و  نویسنده و نمایشنامه‌نویس کودکی خود را با همان صداقت و بصیرت به کار بسته در تحلیل نویسندگان دیگر توصیف کرده است. 
پیش از این ترجمه‌ای از این کتاب به قلم امیر جلا الدین اعلم نیز منتشر شده است.

کتاب "کلمات" در زمستان سال ۱۹۶۴ منتشر شد و با استقبال زیادی روبه‌رو شد. بنا به گزارش مجله‌ی "اکسپرس" این کتاب به اغلب زبانها ترجمه و در بیشتر کشورها منتشر شده است. در تاریخ ۱۸ آوریل سال ۱۹۶۴ روزنامه‌ی "لوموند"  متن مصاحبه‌ای را با سارتر درباره‌ی این کتاب منتشر کرد. سارتر در بخشی از این مصاحبه به مفهوم ادبیات در جهان گرسنه پرداخت و درباره‌ی تعهد آن نسبت به انسانهای محروم و گرسنه سخن گفت. در اینجا برگزیده‌ای از این سخنان سارتر را می‌خوانیم.
در جهان گرسنه مفهوم ادبیات چیست؟ باید گفت که ادبیات مانند اخلاق نیاز به همگانی شدن و کلیت دارد. بنابراین اگر نویسنده می‌خواهد خواننده‌اش عموم مردم باشد باید خود را در ردیف اکثریت آدمها قرار دهد، یعنی در ردیف دو میلیارد نفر گرسنه، وگرنه در خدمت یکی از طبقه‌های ممتاز قرار می‌گیرد و مانند آن طبقه‌ی ممتاز، استثمار کننده می‌شود. برای اینکه نویسنده چنین انبوه خوانندگانی داشته باشد دو راه در برابر او باز است:
راه اول چشم‌پوشی موقتی از ادبیات است، به منظور تعلیم مردم. در کشوری که مانند کشورهای افریقایی فاقد افراد پرورش یافته است، اگر یک نفر از آنان در اروپا درس خوانده باشد، به چه حق حرفه‌ی معلمی را در وطن خود رد کند؟ حتا اگر این کار به بهای از دست رفتن قریحه‌ی نویسندگی‌اش تمام شود. اگر چنین کسی در اروپا به رمان‌نویسی بپردازد، به نظر من کارش چیزی‌ست نزدیک به خیانت. به‌رغم تناقضی ظاهری، میان خدمت به افراد ملت و رسالت ادبیات اختلافی وجود ندارد.
راه دوم که در جهان غیر انقلابی نظیر فرانسه قابل پیروی است، آن است که به منظور تدارک دورانی که همه‌ی مردم قادر به خواندن باشند، نویسنده باید مسائل را به اساسی‌ترین وجه و آشتی‌ناپذیرترین صورت خود مطرح کند.
توجه داشته باشید! من به هیچ وجه ادبیات پوپولیستی را که خاص طبقات پایین اجتماع است، توصیه نمی‌کنم. مردم هم باید برای درک منظور نویسنده بکوشند. اگرچه نویسنده باید از پیچیده کردن تفننی کلام بپرهیزد، ولی نمی‌تواند همیشه مطالب را به روشنی بنویسد، و افکار تازه و مبهم خود را برحسب ضابطه‌های کهن عرضه کند. مثلاً من مالارمه را بزرگترین شاعر فرانسه می‌دانم و مدتها وقت خود را صرف فهمیدن اشعار او کرده‌ام، ولی نظریه‌ی "هرمتیسم" (پیچیده کردن عمدی کلام) او را نمی‌پسندم و آن را خطا می‌دانم. البته مطالبی که گفتنش مشکل باشد ناچار خواندنش هم مشکل خواهد بود. از طرف دیگر نباید پنداشت که مردم فقط نوشته‌هایی را طالبند که مطالعه و درک آنها آسان است، تجربیات تازه‌ی کتابهای جیبی این معنی را ثابت کرد. از وقتی که کتابهایم به قطعهای کوچک چاپ می‌شود، گروه خوانندگان آثارم عوض شده‌اند. اکنون به من نامه‌هایی از کارگران و ماشین‌نویسها می‌رسد که از جالبترین نامه‌هاست.
تا هنگامی که نویسنده نتواند برای دو میلیارد بشر گرسنه بنویسد، دچار نوعی ناراحتی خواهد بود. نویسنده باید قلم خود را در خدمت ستمدیدگان به کار اندازد. این کاری است که نویسنده باید بکند، چنانکه امیل زولا و آندره ژید هم چنین کردند. اما اگر نویسنده این وظیفه را نیز چنانکه باید انجام دهد، باز به مقام او چیزی افزوده نمی‌شود. زیرا بر صندلی لمیدن و از زحمتکشان ذفاع کردن کار مهمی نیست. قهرمانی از راه قلم به دست نمی‌آید. به عقیده‌ی من مهم این است که نویسنده نباید از واقعیت و مسائل اساسی زمان خود غافل باشد. مسئله‌ی گرسنگی جهانی، تهدید بمبهای اتمی، بیگانگی بشر از خود، اینها مسائلی است که اگر سرتاسر ادبیات ما را در بر نگیرد جای تعجب است.
(برگرفته از کتاب ادبیات و اندیشه- گزیده و ترجمه‌ی مصطفی رحیمی)

ابوالحسن نجفی
ادبیات و دنیای گرسنه (بحثی در وظیفه‌ی ادبیات)
پس از انتشار کتاب "کلمات" اثر ژان پل سارتر (سال۱۹۶۴)، روزنامه‌ی معروف لوموند مصاحبه‌ای با این نویسنده و فیلسوف بزرگ معاصر به عمل آورد که انعکاسی جهانی یافت. این مصاحبه که در ضمن آن سارتر علیرغم ادعای خود فی‌الواقع از کارهای گذشته‌اش "استغفار" می‌کند، حتی موجب حیرت هواخواهان او گردید، خاصه در آنجا که به یکی از کتابهای معروف خود با نام "تهوع"،که پیش از جنگ جهانی دوم منتشر شده است، اشاره می‌کند و چنین می‌گوید:
"در این رمان من بیرون از «بدی» قهرمان کتاب قرار گرفته‌ام... آنچه در آن روزگار نقص کار من بود معنای «واقعیت» بود. اکنون در مورد کتاب «تهوع»، این نکته موجب تأسف است که من خودم را در این داستان شریک کار دیگران قرار نداده‌ام. من نسبت به آن زمان تغییر کرده‌ام. دیده‌ام که در این جهان کودکان از گرسنگی می‌میرند. در برابر کودکی که از گرسنگی می‌میرد، رمان «تهوع» وزنی ندارد."    
این گفته را دهان به دهان نقل کردند و در سرفصل کتابها و مقاله‌ها به استشهاد آوردند و طرفداران "ادبیات ملتزم" (که آن را همواره با "ادبیات سیاسی" خلط می‌کنند) با استناد برآن بهانه‌ای یافتند تا بار دیگر بر ادبیات و هنر داغ باطل بزنند و به کارهای "جدی"تر رو بیاورند. اما کسانی هم بودند که به آسانی نتوانستند این مدعا را بپذیرند و منطقاً چنین استدلالی را- که مرگ کودکان گرسنه را در برابر کتاب "تهوع" قرار می‌دهد و دو امر نامتجانس را با هم مقایسه می‌کند- وارد ندانستند.
سالها پیش از آن، در اردوگاههای مرگبار آلمانی، نویسنده‌ی ملتزم دیگری به نام کلود روا (C.Roy) تجربه‌ی دیگری کرده بود که در آغاز مؤید تجربه‌ی سارتر است:
"ما از ادبیات نفرت پیدا کردیم. برای همه‌ی ما زمانی رسیده بود که سخن گفتن کاری مسخره بود و در آن جهان مسخره، مسخره‌تر از همه‌ی مسخره‌ها نوشتن بود که حتی تصورش برای ما تحمل‌ناپذیر بود. در برابر کوره‌های آدم‌سوزی چه می‌خواستید بگویید؟ چه می‌خواستید بنویسیم؟ در برابر نگاه کودکان گرسنگی کشیده‌ای که در پیراهن راه راه محکومان به اعمال شاقه پشت سیمهای خاردار می‌دیدیم، چه می‌خواستید بگوئید؟ چه می‌خواستید بنویسم؟"
بلی، ظاهراً ادبیات به هیچ کار نمی‌آمد. در چنان محیط خفقانی تصور کسی که قلم به دست گرفته است و شعری می‌سراید حتی "تهوع"انگیز بود. اما در همان روزهای دردناک گرسنگیهای مداوم و شکنجه‌های پیاپی بود که کلود روا و دیگر اسیران قدرت کلمات را دریافتند: چند تنی که از سیاهچالهای آلمانی جان به در برده‌اند شرح می‌دهند که تنها شنیدن و خواندن یک شعر، یک بیت، می‌توانست در سخت‌ترین لحظات و حتی در زیر شدیدترین شکنجه‌ها نیروی زیستن، نیروی پا فشردن، نیروی انسان ماندن به آنان ببخشد. و کلود روا با شروع از نفی ادبیات به نتیجه‌ای می‌رسد کاملاً مغایر با نتیجه‌ی سارتر:"ما به نیروی شعر زنده‌ایم."
نه چنان شعر شعار مانندی که مثلا به آنان بگوید "زنده بمانید و مبارزه کنید"، بلکه به عکس، غالباً شعرهای "عاشقانه" بود که در لحظات مرگ و زندگی بر زبان زجردیدگان جاری می‌شد. پس چگونه می‌توان مثلاً "شعر عاشقانه" را "شعر ضد مبارزه" به حساب آورد؟
کلودروا چنین نتیجه می‌گیرد:
"زیرا انسانی که می‌خواند سرنوشت انسان کلی را در خود خلاصه می‌کند. او کسی است که وجودش دیگر چون قفسی گرد او را نمی‌گیرد. انسانی که رنج می‌کشد بر اثر رنج ادیپ و دیوید کاپرفیلد و شاهدخت کلو و سوان از رنج خود می‌رهد. رمبو می گوید: "من، دیگری است" و این سخن در مورد هریک از ما مدام صادق است."
پس ادبیات به چه کار می‌آید؟ به هیچ کار، جز به کار تکثیر و تشدید زندگی، جز به کار قالب‌گیری تازه‌ای از زندگی، جز به کار تغییر دادن زندگی. و به همین سبب است که حکومتها و مرامهای استبدادی با سوزاندن کتابها یا منع آنها در پی خواب کردن اذهان برمی‌آیند. زیرا که حکومتهای استبدادی تحمل ندارند که "من، دیگری باشد"، که انسان از نقشی که در آن بازی می کند به در آید، که از پوست خود و از قفس خود بگریزد، که "غیبت" کند، که "جای دیگر" رود، و با این "غیبت" اجتماعی را که به گرد او حصار کشیده است مورد نفی و انکار قرار دهد. کین و خشم دژخیم از آن است که هرگز نمی‌تواند نگاه قربانی خود را به تمامی تسخیر کند.
و اما نویسنده‌ی "غیرملتزمی" به نام آلن روب گری‌یه، پیشوای رمان نو، جواب دیگری به سارتر می‌دهد:
"ژان پل سارتر پس از رد جایزه‌ی نوبل، در مصاحبه‌هایی که با روزنامه‌های مختلف کرد، کوشید تا ثابت کند که آفریننده‌ی ادب یا هنر در حکم پس‌افتاده یا زباله‌ی اجتماع است، ولی کسانی هم هستند که به عکس، زندگی مثمر و مؤثری دارند و زندگی واقعی می‌کنند و آنان مهندسان و کارگرانند. اتفاقاً من مهندسان را خیلی بهتر از سارتر می‌شناسم، خصوصاً مهندسان رشته‌‌‌‌‌ی پژوهشی را که موجد همه‌ی تحولات فنی‌اند و اما آنان عملیاتی انجام می‌دهند که اگر سارتر می دانست بلاشک حیرت می‌کرد. یک پژوهنده‌ی بزرگ- که به گمانم فلشه باشد- قسمتی از عمرش را در این راه صرف کرد که ریسمانی را از بالا به پائین اندازد تا شکلی را که بر روی زمین می‌گیرد بررسی کند. وقتی که من مهندس بودم دوستی داشتم که چندین سال از عمر خود را در این کار گذاشت که مسیر یک کرم گندم را در فاصله‌ی میان یک نقطه‌ی ثابت و یک ساقه‌ی موز متحرک روی صفحةه‌ی کاغذ شطرنجی نقطه‌چین کند. وانگهی پژوهنده کمتر در غم نتایجی است که از تجربیاتش به دست می‌آورد، زیرا می‌داند که غالباً چیزی به دست نمی آورد یا اگر هم به دست آورد از نتایج اساسی بسیار دور است. آیا همین است که سارتر آن را "پا بر زمین داشتن" می‌نامد؟ سارتر مدعی است که در برابر کودکی که می میرد کتاب "تهوع" وزنی ندارد. این سخن مضحک است، زیرا در برابر کودکی که می‌میرد به طریق اولی خط سیر یک کرم گندم تا تنه‌ی درخت موز هم وزنی ندارد!"
ژان پل سارتر، در ضمن همان مصاحبه، باز می‌گوید:
"ادبیات نیاز دارد که عمومی و جهانی باشد. پس نویسنده اگر می‌خواهد که خطابش به همه باشد و همه آثارش را بخوانند باید در صف اکثریت قرار گیرد، یعنی در صف دو میلیارد گرسنه."
چه آسان می‌توان خوانندگان را با کلمات دهن پرکن مجذوب و مأخوذ کرد (آن هم از طرف کسی مانند سارتر که در سراسر زندگی‌اش با فریب و تحمیق مبارزه کرده است، فیلسوفی که در آثارش هیچگاه جانب منطق و تعقل و استدلال را فرو نگذاشته است) کتاب "تهوع" در یک طرف و مرگ کودک گرسنه در طرف دیگر، و بدیهی است که شنونده بی‌تردید و درنگ جانب کودک را می‌گیرد؛ ادبیات و هنر در یک طرف و دو میلیارد گرسنه در طرف دیگر، و مسلم است که مخاطب بی تأمل و تعمق جانب دو میلیارد گرسنه را می‌گیرد. و چه آسان می‌توان این سخن را، بی نیاز به استدلال، پذیرفت، خاصه در محیط کنونی ادبی ایران که نویسندگانش به جای کوشش و پژوهش در جستن راههای تازه خوشتر دارند که از راههای کوبیده و آزموده بروند. و چه راهی کوبیده‌تر و آزموده‌تر از راه سیاست؟ مبارزه‌ی طبقاتی، مظالم اجتماعی، استعمار سیاه، فشار جوامع صنعتی بر جوامع عقب افتاده: مضامینی حاضر و آماده منتظر نویسندگانی در مضیقه‌ی مطلب.
و کار اینان چه ساده است: به استناد گفته‌های ژان ژاک روسو و ساموئل اسمایلز و احیاناً ژان پل سارتر درباره‌ی آزادی داد سخن می‌دهند و به استناد کتابهای خوزوئه دوکاسترو داستانی درباره‌ی گرسنگی می‌نویسند و یا شعری در مذمت شکمبارگان می‌سرایند و با وجدانی آسوده قلم بر زمین می‌نهند؛ شادند که بی‌رنج جستجو و پژوهش "وظیفه‌ی انسانی" خود را به سادگی انجام داده اند.
آری، اینست تصوری که ما از مسئولیت نویسنده در این زمان داریم و معلوم است که چرا با همه‌ی نیرو سنگ "ادبیات در خدمت جامعه" را بر سینه می‌زنیم و احیاناً اگر کسی جرئت کند و به زبان آورد که کار ادبیات جدیتر از اینهاست و "شعار" از "شعر" جداست و هنر مانند علم، مانند ادراک، مانند هرگونه فعالیت ذهن که با واقعیت در کشاکش است احتیاج به پژوهش و کوشش و کشف صورتها و قالبهای تازه دارد، باز هم کار ما ساده است: به آسانی و بی‌اقامه‌ی دلیل می‌توانیم او را متهم به "هنر برای هنر" یا پیروی از "پوچ‌پرستی" و "نیست‌گرایی" غربی کنیم و نظر قاطبه‌ی خوانندگان را با خود همراه سازیم. مگر نه آنکه خواننده هم از کار تازه، یعنی کار دشوار، می‌رمد و بهتر می‌پسندد که همان خوانده‌ها و دانسته‌ها را بار دیگر و بارهای دیگر برای او تکرار کنند؟
بدینگونه است که شاعر از شعر خود و نویسنده از داستان خود احساس شرم و ننگ م‌ کند، خود را سربار جامعه می‌شمارد، وجدانش معذب می‌شود و برای جبران سرشکستگی خود چاره‌ای نمی‌بیند جز اینکه به سیاست دست آویزد و عملاً آلت دست سیاست‌بافان شود. اینست آنچه بر سر ادبیات شوروی آمد و دارد بر سر ادبیات چین می‌آید (آنهم از طرف کسانی که خود را "مارکسیست" می‌نامند و به نام "مارکسیسم" تعبد خود را اعمال می کنند، غافل از آنکه مارکس خود گفته است : "نویسنده هرگز کار خود را وسیله نمی‌شمارد. کار او به خودی خود هدف است و، هم در نظر او و هم در نظر دیگران، چنان از‌ وسیله به دور است که نویسنده، اگر لازم شود، زندگی خود را فدای زندگی آن می‌کند."  و همین است آنچه در سالهای اخیر ادبیات ما را نیز گرفتار کرده و صمیمیترین و مستعدترین نویسندگان ما را دچار سرگردانی و آشفتگی ساخته است و عملاً هیچ نشریه ای نیست که بتواند پیه اتهام "هنر برای هنر" (و حتی گاهی "مزدوری اجانب") را بر تن بمالد و جرئت کند که این مسئله را دست کم به بحث گذارد و خوانندگان و نویسندگان را فراخواند تا به جای قبول ارزشهای مرسوم و بیان پیش‌داوریها لااقل خود در این باره به تفکر و تعمق پردازند و اگر هم در آخر جانب ادبیات ملتزم را می‌گیرند باری این کار را اندیشیده و آگاهانه انجام دهند، نه مطیعانه و کورکورانه. مگر نه سارتر خود در کتاب "ادبیات چیست" گفته است" :نویسنده هنگامی ملتزم است که می‌کوشد تا از التزام، روشنترین و کاملترین آگاهی را حاصل کند، یعنی هنگامی که هم برای خود و هم برای دیگران التزام را از مرحله‌ی خود بخودی بی‌واسطه به مرحله‌ی تفکر خود آگاه می رساند."
آنچه از این پس می‌آید ترجمه‌ی سخنرانی ژان ریکاردو، محقق و رمان‌نویس جوان فرانسوی و از صاحب‌نظران "رمان نو" است که در سال ۱۹۶۴ در مجمعی که به‌همت روزنامه‌ی "کلارته" در پاریس تشکیل شد، ایراد کرده است. موضوع مورد بحث این مجمع، که بر اثر شرکت بزرگترین نویسندگان و محققان معاصر فرانسوی (از جمله ژان پل سارتر و سیمون دوبووار) انعکاسی جهانی یافت چنین بود: "ادبیات چه می‌تواند بکند؟" اما غرض نخستین ژان ریکاردو در واقع جوابی است به سخنان سارتر در باره‌ی کتاب "تهوع" و مرگ کودک گرسنه و کار ادبیات در دنیایی که دو میلیارد گرسنه دارد. و نیز، به دنبال آن، مقاله‌ای است از رولان بارت، منتقد معاصر فرانسوی، که از دیدگاهی دیگر جوابی است به مسئله‌ی "وظیفه‌ی ادبیات".
این دو مقاله را (و این مقدمه‌ی مختصر را) نه به طرفداری از همه‌ی مطالب آنها بلکه به قصد دعوتی چاپ می‌کنیم: دعوت از خوانندگان برای شرکت در این مباحثه به منظور روشن شدن اساسیترین مسئله‌ی ادبیات در این زمان.
۱-  این مصاحبه را دکتر مصطفی رحیمی به فارسی ترجمه کرده و در کتاب "هنرمند و زمان او" - تهران، سال ۱۳۴۵، صفحات ۴۱تا ۵۱ چاپ کرده است.
۲ - نقل از مصاحبه‌ی وی با مجله‌ی "اکسپرس" شمارة 7 آوریل ۱۹۶۸
۳ - آلن روب گری‌یه پیش از آنکه کار نویسندگی را اختیار کند به کار مهندسی کشاورزی مشغول بوده و سالیانی چند در جزایر اقیانوسیه و آمریکای جنوبی درباره‌ی میوه‌های مناطق گرمسیری مطالعه می‌کرده است.
۴ -به نقل از مقالة J. Semprun  در کتاب Que peut la Iitterature ? چاپ پاریس، سال۱۹۶۵، ص۳۲

 http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=548

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 15:47  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا